زری الیزابت

درآ که در دل خسته توان درآید باز

عروسک پرنسسیِِ زرد

هر موقع که دعواشون میشه
از همون دعواهایِ افتضاحشون که فقط منو الهه شاهدشون بودیم،از همون دعواهایی که بخاطرش الهه گریه میکنه و جیغ میزنه و میگه یعنی طلاق میگیرن و منِ به ظاهر بی تفاوت میرم تو اتاقم و به این فکر میکنم که این چندمین دعواشونه،چقدر قراره طول بکشه تا دوباره همه چی به حالت عادی برگرده و هزار تا سوال دیگه تو ذهنم که مثلِ امواجِ رادیو،موقعه ای که تو کلاس زبان فوتبال گوش میکردیم صدا میدن. یه صدایِ آزار دهنده مثلِ خش خش که میره رو اعصابت.
ولی خب تهش معلومه
تهش همیشه یه داستان تکراریه
تهش ختم میشه به مسیرِ بین خونهٔ ما و مامان بزرگ
به گلایه های مامان و ابزار همدردیِ خاله
به سکوت بابابزرگ
به منو مهدی که شده عادتمون هر چند ماه یه بار جمع بشیم خونهٔ مامان بزرگ و اون تجاربشو در اختیارم بزاره و بگه که آره اینم میگذره مثه قبلیا که گذاشتن و بعدش سورنا بزاره و صداشو زیاد کنه و خاله بگه خفش کن و اون آهنگو کم کنه و یه نگا به ساعتش بندازه و بگه که باید برم استخر و سوییچ ماشینو برداره و بره.
ولی یه چند ساله تهش یه ذره تغییر کرده
دقیقاً از وقتی شیشم بودم
از اون موقع به بعد ما که میرفتیم خونهٔ مامان بزرگ باباهم میرفت مشهد و چند روز بعدش با دوتا عروسکِ پرنسسی زرد و بنفش برمی گشت.
همیشه زردِ واسه منه و بنفشِ واسه الهه.
الان که تویِ آژانس نشستم و دارم میرم خونهٔ مامان بزرگ،دارم برآورد میکنم که  با احتسابِ این عروسکِ پرنسسی زرد که قراره چند روز دیگه به دستم برسه،تا چند سال دیگه میتونم کلکسیونمو کامل کنم و از عُُموم برایِ بازدیدشون دعوت کنم یا نه. 

Designed By Erfan Powered by Bayan