زری الیزابت

درآ که در دل خسته توان درآید باز

در ناکجا آباد

همون‌طور که در پست قبل به عرضتون رسوندم، هفتهٔ قبل ما عازم نقطه‌ای از ایران زمین بودیم که فاقد هرگونه امکانات رفاهیه و جز چندتا ویلا با شیروانی قرمز و نمای سفید چیزی دیگه‌ای نداره. البته یه چندتا درخت و رودخونهٔ ۹۹٪ درصد خشک شده هم داره که زیاد مهم نیست. چیز دیگه‌ای که من راجع به اون مکان کذایی دستگیرم شد این بود که اونجا نمودار ناپذیره! یعنی اونقدر دور افتاده و پرت و در میان کوه‌های بسیار هست که اگه یه احمقی پیدا بشه  و  به سرش بزنه که نقشهٔ همچین جایی رو بکشه نمی‌تونه، چون اصلا نمی‌تونه پیداش کنه! خلاصه ما رسیدیم اونجا. همونطور که بالا گفتم من به جز چند تا درخت و رودخونهٔ خشکیده و سه چهار تا ویلا با شیروونی قرمز و نمای سفید چیزی ندیدم. یعنی چیزی ندیدم که قانعم کنه که چطور مامان‌بزرگ و بابابزرگم نزدیک دوماه اونجا موندن و کلی هم بقیه رو تشویق کردن که بیاید اینجا و فلان و از همه مهم‌تر چیزی که بابامو این همه راه و از زیر کولر گازی قشنگش کشیده و آورده این سر دنیا. همونطور که پوکر نگاهمو از این درخت به اون درخت می‌انداختم و آه می‌کشیدم بقیهٔ افرادی که اونجا بودن به من انگ معتاد تکنولوژی و افسرده بودن می‌زدن و هر چی از دهنشون در میومد بارم می‌کردن. حقیقتاً این مسئله وخامت اوضاع رو دو چندان می‌کرد. اگه این توهین‌ها نبود به نحوی هر چند سخت و طاقت‌فرسا می‌تونستم با شرایط کنار بیام اما اینکه چپ برم راست برم داییم که خودش روی هر چی معتاد اینترنت و گوشیه  تو برگرده بگه که یه ذره هم از تکنولوژی دور باشی خوبه، من این شرایطو برنمی‌تابم. و اوضاع وقتی بدتر می‌شه که به جمعیت افزوده می‌شه و نه‌تنها مجبوری خودت و اونجارو تحمل کنی باید چند نفر دیگه رو هم تحمل کنی که می‌خوان از همه چیزت سر در بیارن. یعنی از همهٔ اون چیزایی که تو این سه چهار ساله که همدیگرو ندیدین تغییر کرده که شامل همه چیز می‌شه.
تنها چیز فوق‌العادهٔ اونجا آسمونش بود. آسمون شبش با کلی ستارهٔ حیرت‌انگیزش که مجبورت می‌کردن سرتو بگیری بالا و با چشمات ببلعیشون. محوشون بشی. فکر کنم شب تولد ۱۶ سالگیم اولین شب عمرم بود که با همچین چیزی مواجه می‌شدم. 

گله‌ای از گوسپندان در مکانی نزدیک به اونجا‌

Anne Shirley
۱۸ مرداد ۹۷ , ۱۱:۳۴
تازه حتما کلی جونور هم داشته نه؟ -_- 

پاسخ :

تصمیم گرفتم تو حیاط بخوام
همون لحظه که این فکر به ذهنم خطور کرد یه قورباغه از جلو پام رد شد! 
از پروانه‌ها و حشرات هم چیزی نمی‌گم
Anne Shirley
۱۸ مرداد ۹۷ , ۱۲:۲۰
فکر کنم با این توصیفات اونجا میتونسته جهنم من باشه :|| 
من بهت افتخار میکنم که دووم اوردی و الان زنده‌ای :| 

پاسخ :

جهنم به معنای واقعی کلمه

نیلی ‌
۱۹ مرداد ۹۷ , ۲۰:۵۵
دایی ها رو باید زَد...دعوا کرد :|
این گوسفندا صنعتی‌ان؟! O_O همشون یه شکلن چرا؟! :|

پاسخ :

من دایی بزرگم خوبه، این کوچیکه نمی‌دونم چرا اینجوری در اومده:|
مگه گوسفند با گوسفند فرق می‌کنه؟(◑︿◐)
نیلی ‌
۱۹ مرداد ۹۷ , ۲۲:۵۱
همشون یه رنگن آخه •_•

پاسخ :

آره
تازه یه مظلومیتی هم در اعماق نگاهشون موج می‌زد که نگم بهتره
نیلی ‌
۱۹ مرداد ۹۷ , ۲۳:۲۸
خبر دارم. بچه که بودم یه دونه داشتم :دی

پاسخ :

اسمش چی بود؟ 
نیلی ‌
۲۰ مرداد ۹۷ , ۰۰:۰۱
نمی‌دونم زد. فک کنم اسم براش نذاشتم. :) ولی یه عکس باهاش دارم :))) بعدا پستش می‌کنم :))

پاسخ :

چجوری صداش می‌کردی پس؟ 
من از الان تو خیالم با اون لاک‌پشتم که قراره بعدا بخرم و اسمشو بذارم ایرج حرف می‌زنم و هی ایرج ایرج می‌کنم

آفرین آفرین پستش کن:دی
نیلی ‌
۲۰ مرداد ۹۷ , ۱۵:۲۰
باور کن یادم نمی‌آد. فقط می‌دونم گاهی بم می‌گفتن این‌قدر نرو پیش گوسفندت. فک کنم اسم براش نذاشته بودم. :)
لاک‌پشت؟! :)))) چه رویایی :دی ولی پاهاش یکم ترسناکه *_*
^_^

پاسخ :

عزیزم*-*
اره لاک‌پشت:دی 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan