زری الیزابت

درآ که در دل خسته توان درآید باز

مهوع

بی‌انصافیه اگه بگم تو زندگیم جای خالی یکی که موقع ناراحتیم بهش پیام بدم و دردِ دلمو بهش بگم خالیه.  راستش همچین آدمی هست. حداقل اگه قبلاً هم نبوده الان هست ولی من نمی‌تونم. انگار که هر درد و رنجی که تو اون تلمبهٔ ماهیچه‌ای تلمبار شده، رفته تو یه قسمت غیرقابل دسترس که مبادا خون ور داره ببرتشون یه جایی نزدیک زبون و دهن بی‌مروتم و یه روزی و یه جایی از اونجا بپرن بیرون و دیگه نشه جمعش کرد. اینجوری می‌شه که موقع افسردگی و ناراحتی مچاله می‌شم یه گوشه از اتاق و با نهایت قدرت سعی می‌کنم با هیچ آدمیزادی حرف نزنم و حالم از همه بهم بخوره. می‌دونم مریضم ولی کار دیگه‌ای از دستم برنمیاد. تو مغزم واژه‌ای به نام درد و دل با آدمیزاد جماعت معنی نشده. از بچگی اینطور بودم. یعنی از موقعی که الهه جایزه‌هایی که تو مدرسه می‌گرفتمو از می‌گرفت و مامان و بابا می‌گفتن بده بهش، بچه‌س، عقلش نمی‌رسه و من هیچی نمی‌گفتمو و شکایتمو برای سایهٔ لامپ رو سقف اتاق می‌بردم. همون لامپی که اولا از ترس سایه‌ش کل وجودمو زیر پتویِ خرسیِ آبیم قایم می‌کردم. بعدش می‌رفتم تو دفترم می‌نوشتم: ازشون بدم میاد. ازشون بدم میاد. ازشون بدم میاد. ازشون بدم میاد…. 

khanom ix
۲۱ مرداد ۹۷ , ۱۶:۵۰
منم مواقعی که از کسی که نمیتونم بهش چیزی بگم ناراحتم تو یادداشت گوشیم می نویسم حرفامو 

پاسخ :

من جایی ثبتشون نمی‌کنم
معمولا انقدر تو ذهنم بالا و پایینشون می‌کنم که خسته شم
یه جور خودزنی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan