زری الیزابت

درآ که در دل خسته توان درآید باز

مأمن

یه لحظه‌هایی تو زندگی هستن که مثل یه مأمن می‌مونن. وقتایی که طوفان افکارت هر لحظه داره شدت می‌گیره و تو دقیقاً نمی‌دونی برای نجاتت باید در کدوم خونه رو بزنی، تو رو سمت خودشون می‌کشن و نجاتت می‌دن. اونجا دیگه همه چی بر وقف مراده. واست چندتا پتو میارن، آهنگ مورد علاقه‌‌ت پخش می‌شه، بشکه بشکه هات چاکلت خالی می‌کنن ته حلقت، آرشیو فیلمای مورد علاقه تو می‌ذارن کنارت، یه کتابخونهٔ بزرگ در اختیارت می‌ذارن و در نهایت در حالی که ظرف بزرگ چیپسو می‌ذارن رو میز جلوی کاناپهٔ نرم و راحت می‌گن اگه چیز دیگه‌ای لازم داشتین خبرمون کنین و خودشون درو می‌بندین و می‌رن. 

اون روزی که رفته بودیم نمایشگاه، وقتی داشتیم بر می‌گشتیم یه قسمتی از مسیر منو نیلو گم شدیم. مقصدمون مترو بود ولی نمی‌دونستیم کجاییم. اون لحظه در حالی که هوای بهاری رو با تموم وجودم استشمام می‌‌‌کردم و خوشحال از کتابایی که خریده بودم بین ردیف درختای پرشمار اون مسیر قدم می‌زدیم و نمی‌دونستیم کجاییم، ته قلب من یه حسی بود. یه چیزی بود مثل آزادی، تعلق نداشتن به جایی، رهایی یا هر چیزی که نمی‌تونم با کلمات بیانش کنم. اون احساس لعنتی لذت‌‌بخش‌‌ترین چیزی بود که تا مدت‌ها تجربه کردم. 

نزدیک یک ماه قبل، وقتی نشسته‌‌بودم رو میز معلم و داشتم پلاستیک دور نی شیر کاکائو رو باز می‌کردم، بچه‌ها داشتن از این می‌گفتن که چندساله دارن زبان می‌خونن و کتابشون چیه. بعدش زهرا گفت اگه من نبودم اون همون اول زبانو ول کرده‌بود و وقتی یکی از اونا پرسید یعنی انقدر به هم وابسته اید و زهرا و زینب و محمود برگشتن به من نگاه کردن و گفتن آره، اون حس رهایی و تعلق نداشتن به جایی کنار کشیده شد و جاشو یه چیز جدید گرفت. چیزی که اسم نداره، کلمه‌ اونقدر در برابرش ناچیزه که توان توصیفشو نداره و برعکس قبلی یه احساس تعلق خاطر رو به آدم هدیه می‌ده. 

این دو تا موقعیت واسه من حکم همون پناهگاه‌های وسط طوفانو داشتن. شما واسم از پناهگاه‌هاتون می‌گین؟ 

Anne Shirley
۰۲ شهریور ۹۷ , ۲۱:۱۰
هنوز پناهگاهی ندارم.. 
یه زمانی وبلاگ پناهگاهم بود ولی بهش شبیهخون زدن و خیلی وقته که دیه پناهگاهم نیست.. [لبخند چپلوک]

پاسخ :

سعی کن به خونهٔ جدیدت فکر کنی. اینم مثل اون قبلی دوستش داشته باش. سخته ولی شدنیه! 
Anne Shirley
۰۲ شهریور ۹۷ , ۲۱:۲۹
مسئله دوست داشتن نیست مسئله نداشتن حس امنیته!

پاسخ :

اگه مسئله اینه که نگرانی که واقعیا اینجا رو پیدا کنن حس مشترکه
سر منم همین اومد
اگه فکر می‌کنی کسی اینجا رو پیدا کرده که نباید آدرس عوض کن
نیلی ‌
۰۲ شهریور ۹۷ , ۲۱:۴۶
من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم وقتی تنهام غصه‌هام صد برابر پررنگ‌تر می‌شن. پناهگاه من هر جاییه که تنها نباشم. آره خلاصع.

پاسخ :

من وقتی غصه دارم به‌‌طور اتوماتیک می‌رم یه جا که هیشکی نباشه و تمام راه‌های ارتباطی به محیط اطرافمو می‌بندم و انقدر خودمو زجر می‌دم تا درنهایت خسته بشم و این بازی کثیفو تموم کنم

khanom ix
۰۲ شهریور ۹۷ , ۲۲:۰۴
من پناهگاه ندارم
ولی تو شرایط بد فقط باید برم بیرون بی هدف راه برمو آهنگ گوش کنم

پاسخ :

شما خیلی بی‌حوصله اید وجداناً
:|
من از بس هاپوئم خودم می‌رم یه گوشه کز می کنم پاچه نگیرم تلفات جانی ندیم

نسیم 🍃
۰۲ شهریور ۹۷ , ۲۳:۳۳
وقتی توی طوفانم گریه و دراز کشیدن توی تاریکی و نوشتن . بعد از اینکه همه ی این کار ها رو کردم ، نور رو میبینم .

پاسخ :

نور رو می‌بینم
چقدر قشنگ:)))) 
big cat
۰۳ شهریور ۹۷ , ۰۰:۰۸
پاییز بعد مدرسه به جای اینکه مستقیم برم خونه می رفتم داخل بازار سربسته ی زرگران و نقشه برداری می کردم هرچند که خیلی ابتدایی و به دردنخور بودن ولی خودم خیلی حال می کردم، مخصوصا با هندزفری تو گوشم که آهنگای چارلی پوث و شان مندزُ پخش می کرد:) اصلا قلبم قیلی ویلی می رفت ناجور.
اتاقمم هست با گلای کنار پنجره و اون ساعتای ظهر که حس آرامشو تو اتاقم پخش می کنه، حس گرم خونه:)
وقتایی که صبح زود بیدار میشم و هیچ صدایی نیست جز صدای غور غور کبوترای همسایه:)
وقتایی که یه انیمه یا مانگای خوب پیدا می کنمُ انگارکه یه کیسه مورچه خالی کرده باشن تو خونم هی بندری میرم و میخندم:)
وقتی یه کتاب خوب دستم باشه و تو آرامش و سکوت بخونمش.
زمانیکه با خانوادم دورهم چایی میخوریم.
وقتی با دایی ها و خالم همه می ریم شمال خونه ی نَنَم و آقام:))
وقتی با پسرخالم کارای روانی گونه و باحال می کنیم و فیلم می گیریم بعد یادمون میره پاک میشن:)
وقتتونو نگیرم که الان گریم می گیره:|

پاسخ :

چقدر خوب بودن:)
نمی‌تونم بهت از حسم بگم فقط بدون که لبخند شدم. 

من از صبح دلم برای اون نور قشنگ پاییز تنگ شده بود و وقتی اسم پاییزو آوردی حس کردم قلبم مچاله شد

بهت حسودیم شد چون من خیلی وقته مسافرت فامیلی نداشتم و حتی خیلی وقته خیلیاشونو ندیدم:)
حاج مهدی
۰۳ شهریور ۹۷ , ۰۰:۲۹
ما هر وقت میریم خونه مجردی رفیقامون همچین حسی پیدا میکنیم :)) 

پاسخ :

فکر کنم واسه منم همچین چیزی بود
چون اولین بار بود که بدون نظارت والدین و با چند تا همسن و سال خودم رفته بودم بیرون و هی به خودم می‌گفتم دیگه کسی نیست بهت گیر بده D: 
big cat
۰۳ شهریور ۹۷ , ۰۰:۳۵
منم ۱۳ سال خانواده ی پدریمو ندیدم و چندتاشم تا بیام ببینم رفتن خارج هرچند که اونقدرا هم مهم نیست:)

پاسخ :

انقدر حرصم می‌گیره می‌رن خارج ما رو نمی‌برن:دی
big cat
۰۳ شهریور ۹۷ , ۰۰:۴۱
هوم. انگار حالا چند کیلوییم که اینطوری خست به خرج می دن:\

پاسخ :

خجالتم خوب چیزیه:|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan