زری الیزابت

درآ که در دل خسته توان درآید باز

به وقت لندن و نیویورک و بارسلون: ۲ سپتامبر

امروزو خوب شروع کردم. سر کلاس صبح وقتی زهرا بهم تسلیت گفت گریه نکردم و جاش سرمو تکون دادم و گفتم مرسی. وقتی حواسم پرت اتفاقی که افتاده می‌شد به سقف نگاه می‌کردم و  تند تند پلک می‌زدم. کلاسا تموم شدن. یعنی برای من تموم شدن. بقیه برای اینکه شانسشونو برای استخدام تو این آموزشگاه امتحان کنن باید دمو بدن. من گفتم دمو نمی‌دم. چون نمی‌تونم و الان انقدر با خودم درگیری دارم که نمی‌تونم به چیز دیگه‌ای فکر کنم. ته کلاس منتظر شدم که همه از کلاس برن بیرون و از دادرس پرسیدم که می‌تونم بعداً دمو بدم و گفت نه. نمی‌دونم چی دید که گفت خدایی نکرده اتفاقی افتاده و فقط سرمو تکون دادم چون اگه دهن باز می‌کردم نمی‌شد دیگه جمعش کرد. چند لحظه بعد که با چند تا نفس عمیق و نگاه به سقف بهتر شدم پرسیدم کی بیام و گفت هر موقع که حالت جوری بود که بتونی دمو بدی. تو راه محمود داشت از همایش پنجشنبهٔ امیرکبیر می‌گفت و زهرا از مبینا که داره برای تافل می‌خونه چون بعد گرفتن دیپلمش می‌خواد بره هلند تهشم اضافه کرد که برم بخوابم چون رنگم پریده و حدسش این بود که نخوابیدم.
تو خونه وقتی بابا اومد یواشکی بهش گفتم که فردا صبح می‌ره اونجا و اون گفت آره و بهش گفتم می‌تونه منم ببره یا نه. پرسید چرا بعد از ظهر با بقیه نمی‌رم که گفتم می‌خوام خلوت باشه.
تو فکرم بود که فردا صبح برم اونجا و به توصیهٔ شما عمل کنم و این بغض لعنتیو بشکنم. ولی نتونستم به بابا همینو بگم و فقط سرمو تکون دادم.
مامان از پرسید که می‌خوام واسم از روانشناس وقت بگیره چون  حالم واقعاً خوب نیست و فقط گفتم خوبم و سرمو تکون دادم.
سر کلاس بعد از ظهر وقتی رفتم ورک بوکمو به ولی زاده نشون بدم و پرسید
 where the hell have you been?
با تموم وجود به سقف خیره شدم و برای اولین بار بعد این چند روز گفتم بابا بزرگم فوت شده و برای جلوگیری از ریزش اون لامصبا لبخند زدم و رفتم نشستم و سرمو انداختم پایین. نمی‌دونم قصدش چی بود ولی واقعاً داشتم عذاب می‌کشیدم. با هر روشی که می‌تونست هی کلمهٔ لعنتی گرندپا و دثو تکرار کرد و تهش نفهمیدم چی شد فقط گفتم تیچر بسه و از کلاس رفتم بیرون. وقتی چند دقیقه بعد برگشتم حالم خوب بود. دست کم دم به دیقه بغض نمی‌کردم و به سقف خیره نمی‌شدم. مائده گفت انگار نه انگار اونی که اونجا نشسته همونی نیست که از در و دیوار کلاس می‌رفت بالا. جوابشو ندادم و فقط سرمو پایین‌تر بردم.
ولی زاده بازم بحث گرندپا را پیش می‌کشید ولی فقط لبخند می‌زدم بدون هیچ بغض و خیره شدن به سقف فقط نگاش می‌کردم.
از موقعی که محمدی با تخته شاسی اومد سر دموی اول محمود و با حالت آمبریج طور شروع به نوشتن و ایراد گرفتن کرد من بهش گفتم آمبریج و بقیه بچه‌ها هم موافق بودن که کسی جز اون شایستهٔ لقب آمبریج نیست. نمی‌دونم چطوری بحث کشیده شد طرف محمدی فقط اینو یادم میاد که ولی زاده که با فاصلهٔ یه صندلی از من نشسته بود آروم ازم پرسید مگه آمبریج آقای الف نیست؟
جایی که ما نشسته بودیم دقیقاً جلوی دوربین و میکروفن بودو مطمئناً دوربین چه الان و چه بعدها چک می‌شد.
برای همین فقط سرمو به نشونهٔ نه تکون دادم. گفت دادرس؟
خندم گرفت. بهش گفتم هری پاترو خونده و وقتی گفت فیلمشو دیده بهش گفتم آمبریجو تو محفل ققنوس یادش میاد؟
جاشو عوض کرد رفت جایی نشست که جلوی دید دوربین نباشه. آروم گفت خانوم میم؟
داشت دور می‌شد. نباید سراغ معلمای خانم می‌رفت. بعدش آروم گفت محمدی و بچه‌ها گفتن آره. اولش یکم گیج شد گفت اون که اصلا شبیه آمبریج نیست. بعدش بچه‌ها ادای تخته شاسی دست گرفتن و نوتیس برداشتنو درآوردن و اون‌موقع بود که گفت آره دقیقاً خودشه و بعد واسمون لایک فرستاد.
دوباره برگشت سرجاش و این دفعه با خیال راحت گفت:
I hate her and her stupid style
داشتم بهش می‌گفتم که چرا این اسمو واسش انتخاب کردم که گفت این حرفا بوی خون می‌دن و بعدا بگو.
تا آخر کلاس با یادآوری چیزی که پیش اومده بود هر چند دقیقه یه بار می‌خندیدم.
آخر کلاس گفت این هوشمندانه‌ترین اسمی بود که می‌تونستی براش انتخاب کنی. 
آخر شب فهمیدم که قضیهٔ خلاص شدن بغض لعنتی افتاده عقب چون فردا صبح داریم می‌ریم خونهٔ اون یکی مامان بزرگ. اولش به مامان گفتم که من نمیام اونجا فردا صبح می‌خوام با بابا برم. قبول نکرد. مامان نمی‌دونه آرامش من وابسته به اینه که یه زمان خلوت برم اونجا تا جون دارم گریه کنم. بابا بهم قول داد که وقتی برگشتم منو ببره اونجا.
نمی‌دونم چرا انقدر حرف زدم. شاید چون نیاز دارم با یکی حرف بزنم و نمی‌تونم و از همه مهمتر کسی رو ندارم به اینجا روی آوردم. 

big cat
۱۲ شهریور ۹۷ , ۰۲:۵۰
این تیچرتون چقد رو مخه :\

پاسخ :

یکم کرمو هست ولی در کل بچه خوبیه:)
big cat
۱۲ شهریور ۹۷ , ۰۲:۵۳
یکم کرمو؟به نظر میاد نمایندگی کرم های زشتو تو شیکمش داره:|

پاسخ :

مدلش اینجوریه که باید آدمو تا مرز نابودیت پیش ببره ولی بقیهٔ اخلاقش یجوریه که نمی‌تونی ازش به دل بگیری
big cat
۱۲ شهریور ۹۷ , ۰۳:۰۸
چقدر شبیه منه؛)

پاسخ :

:)))))))) 
big cat
۱۲ شهریور ۹۷ , ۰۳:۱۶
اره بخند مامان جون بخند:|
راحت باش شما

پاسخ :

راحتم:)))) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan