زری الیزابت

درآ که در دل خسته توان درآید باز

I find an invisible heaven among them

من مدرسه رو دوست دارم نه به‌خاطر اینکه درس خوندنو دوست دارم و طالب کسب علمم. اونجا رو دوست دارم چون آدمای توشو دوست دارم. چون اون شیش نفر اونجا هستن که می‌دونن من کیم، چیم، آهنگ مورد علاقه‌م چیه، کتاب مورد علاقه‌م چیه، با کدوم شخصیت بادبادک‌‌باز همزاد پنداری می‌کنم، آرزوم اینه که یه دخمهٔ داروسازی داشته باشم یا اگه نشد فیزیوتراپی بخونم، روکدوم خواننده و بازیگر و فوتبالیست کراش دارم. می‌دونن دو هفته قبل که دم در صدرا رو دیدم دچار هارت اتک شدم. می‌دونن صدرا همونیه که وقتی بچه بودم با فرزان تو جای نوشمک ترکیب به‌خیال خودمون سمی و کشندهٔ گِل و سنگ و ته موندهٔ نوشمک رو پر می‌کردیم و بعدش پرت می‌کردیم تو حیاط خونه‌شون. حتی یکیشون می‌دونه که من آرزوم اینه که زیر پل منهتن بشینم و هارمونیکا بزنم و بشینم رو اون نیمکتای کنار بندر استانبول و آهنگ آه استانبول Sezen Aksu رو گوش بدم و بوی محشر اونجا رو ببلعم. با یکی دیگه‌شونم قراره وقتی نوزده سالمون شد بریم استانبول و کنسرت کراش‌‌های مشترکمون.

من مدرسه رو دوست دارم چون اسم گروه زبانمون رو گذاشتیم گریفیندور و در پاسخ به سول معلم مبنی بر اینکه? Are you a wizard گفتم آره و وقتی سه‌شنبه اسممو صدا کرد که جمله‌مو بخونم و خوندم I wanna go to king's cross station one day گفت پاشو بیا پای تخته بنویسش و خندید و پرسید که یکی هم بود که اسم گروهشونو گذاشته بود گریفیندور و بچه‌ها گفتن خود ناکسشه خانوم.

مدرسه الان دوست‌داشتنی‌ترین جای زندگیمه چون اونجا کسی دغدغه‌هامو مسخره نمی‌کنه، نمی‌گه تو بی‌لیاقتی، وقتی از آرزوهام حرف می‌زنم نمی‌زنه تو ذوقم. وقتی ناراحتم نمی‌گن مردم دارن از گشنگی می‌میرن اون وقت تو تو فکر اینی.  چون یکشنبهٔ هفتهٔ قبل وقتی سر کلاس سرمو گذاشته بودم رو میز و اون دوتا فکر کردن خوابیدم، یکیشون به اون یکی گفت عینکشو در بیار و اون یکی گفت نه بیدار می‌شه.

مدرسه رو دوست دارم چون بوی نارنگی که زنگ تفریحا از دستامون بلند می‌شه رو دوست دارم. چون ای دختر صحرا نیلوفر و لیلا لیلا لیلا خوندنامون رو دوست دارم و چون فحش دادنامون به این معاون پرورشی جدیده هر روز صبح سر صف و خانوم خسته نباشید گفتنامون سر کلاسا و تقلبامون و زیرپایی انداختنامون و بادکنک بازی کردنمون و  اینکه اون روز سر ورزش پنج نفری تو دروازه وایساده بودن و من و نیلو بازم بهشون گل می‌زدیم و ادای  شادی گلای بازیکنا رو در می‌آوردیم و هزارتا خاطره و لحظهٔ دیگه که نقطهٔ عطف زندگی منن و اگه یه روزی اینارو یادم بره اصلاً خودمو نمی‌بخشم رو دوست دارم.


 تو سکوت، چیزی رو یادم اومد که هیچ‌وقت به هیچ‌کی نگفته بودم. یه‌بار قدم می‌زدیم. فقط سه‌تایی‌مون بودیم و من وسط بودم. یادم نمونده کجا داشتیم می‌رفتیم یا از کجا می‌اومدیم. حتا فصلش هم یادم نیست. فقط یادمه بین اونا قدم می‌زدم و برای اولین‌‌بار احساس کردم به جایی تعلق دارم.

مزایای منزوی بودن_استیون چباسکی



آندرومدا :)
۰۳ آبان ۹۷ , ۱۶:۰۲
And you are my heaven

پاسخ :

*-*
آندرومدا :)
۰۳ آبان ۹۷ , ۱۶:۰۲
And also noghte atf 😂😂😂❤

پاسخ :

اونروز سر صف قبل المپیاد ورزشی مدیرمون اومد گفت این همه کرختی و بی‌حسی نباید تو شماها باشه. من پیرزن از شماها پرانرژی‌ترم. یه ذره شاداب باشید و اینا. 
آخر مراسم یکی از دهما داشت دف می‌زد ما هم داشتیم می‌رقصیدیم، ناظممون اومد دفشو گرفت. من گفتم نگا کنید ما پتانسیل شاداب بودنو داریم شما مخل شادی مایید. 
نیم ساعت داشتن منو سر «مخل» مسخره می‌‌کردن. 
یاد اون افتادم نکبت
Anne Shirley
۰۳ آبان ۹۷ , ۱۷:۱۲
دوره اول دقیقا همینجوری بودم و ۶ نفر به علاوه چند نفر بودن که هممون از همه‌چیز هم خبر داشتیم و کلی برنامه و اینا داشتیم برنامه اینده‌مون باهم و البته هنوز هم همینه با این تفاوت که دیه کنار هم نیستیم و هر روز صبح تا ظهر کنار هم از خنده دل‌درد نمیگیریم..
اما الان برعکسه و تنها دلیلم برای مدرسه رفتن علاقم به یادگیریه و با بچه‌هامونم حال نمیکنم :/ درسته امسال بهترن از یه نظرایی، ولی بازم ترجیح میدم ریختشونو نبینم :| 

پاسخ :

آنه اگه می‌تونی باهاشون خوش بگذرون. شاد باش. بذار واست کلی خاطره بمونه. 


+چند شب پیش داشتم دربارهٔ مدرسهٔ راهنماییم و خاطراتی که توش داشتم فکر می‌کردم. یاد این افتادم که کلاس هفتم تفریح ما سر کلاس این بود که نمره‌هامو حدس می‌زدیم و معدل حساب می‌کردیم. بعد من اون موقع بیش از حد درس می‌خوندم و از این رو بچه‌ها می‌اومدن به من التماس می‌کردن که خدا کنه من اول شم و اون یکی دختره که باهاش دعوا داشتن اول نشه. 
آره خلاصه ما هم دوران اوجی داشتیم واسه خودمون
لیمو ترشـــ🍋
۰۳ آبان ۹۷ , ۲۲:۰۷
پستت خعلی بهم چسبید...
انگار یکی باید این هارو یادم میاورد:)
خیلی مرسی:*

پاسخ :

اگه زندگی یه کتاب بود، قسمتی که دربارهٔ دبیرستان و رفاقتای توشه باید با یه هاهایلایت نارنجی پررنگ بشه. 

قابلتو نداشت:*
Anne Shirley
۰۴ آبان ۹۷ , ۰۰:۵۳
خوش که میگذرونم و میخندم باهاشون و اینا و اتفاقا امسال خیلی بهتره و بیشتر خوش میگذره ^_^ اما خب بازم ترجیحم بر ندیدن ریختاشونه :/ 
ماهی ^.^
۰۴ آبان ۹۷ , ۱۰:۲۸
این اخرین سالیه که تو دبیرستانم و هنوز نمیتونم هضم کنم که سال دیگه این موقع باید چیکار کنم هر چند دانشگاهو و محیطشو خیلی دوس دارم اما دبیرستان یه چیز دیگس...

پاسخ :

دانشگاه ترسناکه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan