زری الیزابت

درآ که در دل خسته توان درآید باز

تو چشم‍اش هیچی نبود

بیست و یک آذر اومده بودم که بنویسم:

همونطور که معیارهای فیلم خوب و بد تو ذهن آدم‎های مختلف متفاوته و از نظر یه نفر هری پاتر چرته و تگزاس قشنگه، معیارهایی که باعث می‌شه روزتون محشر یا گند به‌نظر بیاد هم آدم به آدم فرق می‎کنه.

امروز گند بود. از همون لحظه‎ای که چشمامو باز کردم و سوزش چشم ناشی از بی‎خوابی سراغم اومد بگیر تا تهش.
صبح وحشیانه سرد بود و من حوصلۀ هیچ کاری رو نداشتم حتی بستن زیپ کفشام . درحقیقت همین بی‌حوصلگی و کرختی بود که باعث می‌شد دستمو تو جیبم نگه دارم و نکوبم تو صورت راننده سرویس احمقمون.
فاصلۀ در مدرسه تا نمازخونه رو با هدف گرم شدن کنار شوفاژی که همیشه کنارش می‌نشستم دوییدم اما قبل من دو نفر دیگه اونجا نشسته بودن.
اتفاقات معمولی هر روز تکرار شد. با مشهوری جای همیشگی نشستیم و کتابی یا کتاب‎های که معلماشون قرار بود امتحان بگیرن یا درس بپرسن رو در ‍‌‎آوردیم. بچه‌ها کم کم می‌اومدن. دوباره صدای نخراشیدۀ معاون مدرسه و حرفای تکراری حال بهم زنش و در ادامه نطق طولانی معاون پرورشی که میگفت چرا تو مسابقات پرورشی شرکت نمی‎کنید و فلان و بهمان. یاد دیروز افتادم که ملیکا داشت می‎گفت فیلم تک‌خوانیشو برای معاون پرورشیه برده و اون با همون حالت چندش همیشگیش گفته اداره گفته که فقط پسرا می‌تونن تو این بخش شرکت کنن.


نمی‌دونم چی شد که ادامه‎ش ندادم. شاید یاد هفتۀ قبلش افتادم که رفته بودم دفتر دبیرا تا به معلم زبانمون بگم که بریم کلاس طبقۀ بالا چون سیستم کلاس خودمون خرابه و مامان یکی از بچه‎ها رو دیدم که اومده بود دنبال دخترش. دختری که زنگ بعدش و وقتی که برگشتیم کلاس خودمون  فهمیدم میم همکلاسی زینب بوده.
بچه‍‌‎ها داشتن راجع به این حرف می‍‌‎زدن که چقدر بده وقتی یکی مرده و وقتی می‎خوان به اطرافیانش خبر بدن می‌گن که حالش بده. مامان میم بهش گفته بود حال بابات بده. من گیج بودم. کم کم داشتم متوجه قضیه می‍‌‎شدم. داشتم دلیل گریۀ بچه‍‌‎های ده تجربی رو می‍‌‎فهمیدم
. اون روز یکشنبه بود. درست سه‍‌‎شنبۀ هفتۀ قبلش زنگ ناهار زینب اومد گفت از صبح انقدر گریه کردم چشمام می‍‌‎سوزه. ازش دلیلشو پرسیدم گفت به کسی نگیا دکترا به بابای میم گفتن که یه هفته بیشتر زنده نیست.

اون روز تو جلسۀ مشاوره میم پشت من نشسته بود. مشاور داشت از آرزو حرف می‍‌‎زد. صداش می‌اومد که به دوستش می‌گفت چرا من آرزو ندارم... .



امین هوشیار
۰۳ دی ۹۷ , ۲۰:۱۸
کاملا باهات موافقم درباره  نظرات هر شخص

پاسخ :

تو یه وبلاگی نوشته شده بود:
 من خوبم، تو هم خوبی، متفاوتیم اما مشکلی نیست.
فاطین :)
۰۳ دی ۹۷ , ۲۰:۲۱
طفلی میم:(

پاسخ :

:(
- رامونا
۰۳ دی ۹۷ , ۲۰:۳۴
به منم گفتن حال بابات بده . سوار ماشینم کردن بردن سر قبرستون
دیدم مامانم نشسته اون وسط داره خاک میریزه رو سرش . 

پاسخ :

تو اون دوران که درگیر مراسم آقا بودیم من می‌‎خواستم هیچی نبینم هیچی نشنوم هیچی تو ذهنم ثبت نشه.
دو هفته بعد خاکسپاری رفتم قبرستون
الانم به زور می‌‎رم اما هر موقع می‌‎رم انگار دفعۀ اوله. هنوز نمی‌‎تونم به اسم روی سنگ قبر نگاه کنم. تو خیالم آقا تکیه داده به متکای قرمزش داره اخبار نگاه می‌‎کنه من در می‌‎زنم می‌‎رم تو می‌‎گه چرا نمیای پیش ما.
می‌‎دونم چیزی که من حس کردم حتی انگشت کوچیکۀ اونایی نیست که تو کشیدی.
خدا پدرتو رحمت کنه.
متاسفم اگه ناخواسته ناراحتت کردم.
لیمو ترشـــ🍋
۰۳ دی ۹۷ , ۲۳:۲۵
مرگ یکی از نزدیکان ک بیماره وحشتناک ترین چیزیه ک میتونه برای عادم اتفاق بیفته...تو هی داری ب خودت امید میدی ک ن خوب میشع و دعا میکنی و ... و ی روز میفهمی ک اشتباه کردی... و انگار قلبت مچاله میشه و برای همیشه مچاله میمونه

پاسخ :

هی می‍‌‎گی خوب می‍‌‎شه، اصلا چیزی نیست اما تهش...
big cat
۰۳ دی ۹۷ , ۲۳:۴۳
وای منم تو کلاسمون یه میم دارم که از اول ابتدایی تا الان یعنی ده تجربی باهاشم
بعد من پستشو تو انجمنمون دیدم که گفته باباش مرده
به کسی چیزی نگفته هیشکی نمیدونه
امروز حتی جرعت نکردم بهش سلام کنم
که ازش بپرسم که واقعا اون پستو تو گزاشتی؟ راسته؟ حالت خوبه؟
فقط هی خودخوری کردم و وقتی حواسش نبود بهش زل می زدم تا حدس بزنم که ایا واقعیت داره یا نه؟ 
وحشتناکه
بعد یه جورایی انگار باباش روز تولد من فوت شده

پاسخ :

خدا رحمتش کنه:(
منم نتونستم یعنی ترسیدم به میم تسلیت بگم
امین هوشیار
۰۴ دی ۹۷ , ۱۱:۱۹
اینکه میگی:
تو یه وبلاگی نوشته شده بود:
 من خوبم، تو هم خوبی، متفاوتیم اما مشکلی نیست.
.
واقعا جالبه . اصن وقتی بهش فکر میکنم تازه میفهمم چرا همه یه جورایی احساس متفاوت خودشون رو دارن! مثل اثر انگشت!
:)

پاسخ :

آره
حسین
۰۸ دی ۹۷ , ۰۹:۵۸

خوشبختی همین در کنار هم بودنهاست

همین دوست داشتن هاست

” خوشبختی “

همین لحظه های ماست

همین ثانیه هایی ست

که در شتاب زندگی گمشان کردیم

پاسخ :

:) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan