زری الیزابت

درآ که در دل خسته توان درآید باز

سه شنبه

پارسال شب یلدا عمو ع اینا نبودن، الان هم دوباره نیستن. پارسال شب یلدا سه شنبه بود. دفاعی دینی هنر داشتیم. پارسال سه شنبه ها ۱۲:۳۰ تعطیل می شدیم. پارسال مبین بود. پارسال با مبین سرِ دینی و دفاعی کتاب میخوندیم. پارسال مریم بود. پارسال مریم به من میگفت سید منم بهش میگفتم حاجی. پارسال رستمی بود. رستمی سر کلاس فروغ میخوند. پارسال زهرا بود. امسالم هست ولی انگار نیست. پارسال یگانه بود. یگانه پرسپولیسی ترین دختر دنیا بود. پارسال کوثر بود،خَزی بود، میخوش بود، مهشید بود.
پارسال با مبین و مریم و رستمی و زهرا و یگانه و کوثر و خزی و میخوش و مهشید میرفتیم کتابخونهٔ مدرسه.
سهرابی و یگانه ج مسئول کتابخونه بودن. تا اونا کلیدو از اکبری بگیرن ما تند تند میرفتیم بالا مثلِ میمون میچسبیدیم به درِ شیشه ایِ کتابخونه تا همون موقع که یگانه درو باز کرد رو اون صندلی چرخ دارا که تعدادشون کم بود، بشینیم. کلاسِ ۸/۲ بغلِ کتابخونه بود. سه شنبه زنگ آخرا که ما میرفتیم کتابخونه، ۸/۲ علوم داشت. معلم علومِ ۸/۲ هر موقع ما میرفتیم بالا درِ کلاسشو میبست. هر موقع درِ کلاسشو میبست ما می خندیدیم.
یه بار سه شنبه زنگِ آخر که هنر داشتیم،باید با کاموا از این گردالی کاموایی ها درست میکردیم. گردالیِ من خوشگل شد. اسمشو گذاشتم کرشمهٔ بهار. شب قبلش احسان کرمی گفته بود اگه بچشون دختر میشد اسمشو میذاشتن کرشمهٔ بهار.
تو یکی دیگه از این سه شنبه ها ده نمره از نمرهٔ دینیِ ما کم شد. من دینی بیست نمی شدم هیچوقت. حتی ترم اول پارسال به خاطر دینی ممتاز نشدم. ولی اون دفعه بیست شدم. ده نمره کم کرد. بعد از ظهرِ اون سه شنبه من گریه کردم. رفتم خونه و فقط گریه کردم. شنبه دوباره دینی داریم. دعا کنید دیگه گریه نکنم.

آیا خوشبختی چیزی غیرِ این است؟

ساعت 12:40

دختری را تصور کنید که در حالی که دارد صورتش را میشوید،برنامه های امروزش را میچیند.دختر با خود میگوید کاش امروز را هم تعطیل کنند تا دیگر دفاعی نخوانم.دختر از دستشویی خارج میشود. (آری درست اندیشیدید.دختر تصمیم های مهم و اساسیِ زندگی اش را در دستشویی میگیرد؛فکر کردن راجع به اینکه کدام درس را اول بخواند که جای خود دارد)

خواهرش جلویِ راهش را میگیرد و چیزی می گوید.دختر چیزی نمی فهمد . میگوید چی؟

خواهرش میگوید:فردا تعطیلهههههههههههههههههههههههههههههه

دختر بسیار شاد و خرسند گشته و عربده کشان و هلهله کنان به سمت مادرش میرود .میگوید تعطیله؟

مادرش در حالی که سرش را به جناحین تکان می دهد رو به شخصِ پشت خط میگوید:مدرسه میرفتن راحت بودم


where the hell have you been

بالاخره پس از یک هفته غیبت و دوری گزیدن از میادین،به خانۀ سوممون بازگشتیم. کامبک امروز با واکنش های زیادی رو به رو بود.واکنش اول مربوط میشد به معلم خودمون بود که عرض نمودند ور دِ هل هو یو بین:| واکنش دوم متعلق به اِبی بود که فرمود چه عجب ما چشممون به جمال شما روشن شد! بقیۀ کنش و واکنش ها قابلیت آشکار شدن در اذهان عمومیو ندارن نگم بهتره#)

کتاب 504 خیلی کتاب خوبیه و خیلی ام به درد میخوره ولی لعنتی باید حوصله داشته باشی و امتحان نداشته باشی تا بشینی بخونیش.متاسفانه هیچ یک از این شرایط فراهم نیست!

من نمی دونم ترم شروع نشده چه میان ترمی میخوان از ما بگیرن؟ البته ما گفتیم به شرطی میانترم میدیم که جاهامونو عوض نکنه در غیر این صورت ما هَند تو هَند میریم سُفرا.

به معلممون واسه بازی تو یه فیلم پیشنهاد دادن نگفت کارگردانش و اینا کین فقط گفت ایت ایز اِ تاپ سیکرت بعدا بهتون میگم آخر کلاس جمع شده بودیم دورش داشتیم امضا میگرفتیم :# من دادم 504 مو امضا کرد:#


از کیان یه کتاب آموزش ترکیه ای کش رفتم :دی

خداااااااااااااااااااااااا

سوال من اینه ما دبیرستانیا شش نداریم؟

ما با زهرمار تنفس می کنیم؟

سلولایِ ما اکسیژن نمیخوان؟

ما اصلا آدمیم؟

عاجز

میگه تو میترسی.تو از اون یه غول ساختی و نمی خوای باهاش رو به رو شی. خسته شدم. خسته شدم از بس واسش توضیح دادم چرا نمی خوام اینکارو بکنم.  آهنگی که دارم گوش میدمو بلند تر میکنم. دیگه صدایی نمیاد فقط حرکات دستِ اونه و قطره هایِ اشکی  که از چشام میریزن. 



*من واقعاً واقعاً واقعاً حالم داره از ضعیف بودنم بهم میخوره و متنفرم از اینکه دم به دیقه گریه میکنم. 

بیا بنویسم رو خاک رو درخت رو پرِ پرنده رو ابرا

1.راهنمایی که بودیم همیشه دوشنبه ها کار و فناوری داشتیم.تو زنگای کار و فناوری اغلب دو حالت داشتیم؛یا انقدر خمیازه میکشیدیم که دهنامون دو سانت از عرض و طول کش بیاد یا انقدر میخندیدیم که از دل درد بمیریم.هر موقع که خیلی میخندیدم مبینا میگفت به همین اندازه که خندیدید زنگ بعد گریه می کنید و همینم می شد.دیروز خیلی خندیدیم .بیست دقیقۀ تمام نشسته بودیم کف سالن و به یه چیز مسخره میخندیدیم.گفتیم هیچی دیگه تموم شد الان عربی میاد یه امتحان میگیره جد و آبادمون میاد جلو چشمون .عربی امتحان که نگرفت هیچ از دو نفر بالا و پایینِ اسم من پرسید ولی از من نپرسید^-^.ما گفتیم که نظریۀ پرفسور مبینا خسرویان رد شده یا حداقل یه استثنا واسش پیدا شده غافل از اینکه پرفسور این نظریه رو طیِ تحقیقات و مشاهدات بسیاری ثابت کرده بودن.امروز خیلی شرایط بغرنجی به وجود اومده بود .نصف کلاس اَچک میریختن و نصفِ دیگه اونارو آروم میکردن.هر کی از دور نگاه میکرد فکر میکرد همۀ کلاس با هم فِیل این لاو شدن.معاونمون فازِ آپتیمیستیک برداشته بود و هی میگفت به جنبۀ مثبت ماجرا نگاه کنید به این فکر کنید با سوالایِ بیشتری آشنا شدید:|.به میمنت این فاجعه پای یازدهمای مدرسه هم به کلاسمون وا شد.اونا هم تجربیات خودشونو در اختیارمون گذاشتن و گفتن آه و فغان رِ تموم کنید همۀ امتحانارو که نباید بیست بشید و ... . بله دیگه در نهایت ماهم اولین تکِ امسالمون و گرفتیم:|.پیشرفت چشمگیری داشتم از بیست رسیدم به تک {صدای دست زدن حضار}


2.امروز هر غلطی کردم به جز درس خوندن! با الهه بله و خیر برعکس بازی کردم،خوابیدم،فوتبال دیدم، به مبین زنگ زدم چرت و پرت گفتیم بهش گفتم انشا هامو بنویسه بفرسته :دی و از همه مهم تر گامی بزرگ در آموزش زبان ترکی برداشتم.سر جمع چار پنج تا کلمه یاد گرفتم:| کتابی که تَوَس بهم داده بودو خوندم الانم منتظرم مبین انشاهارو بفرسته بشینم وارد کنم .


3.خوشبختانه یا متاسفانه باید با مامانم اینا برم .شیمی رو هم احتمالا باید تو فرودگاه بخونم:| هر چقدر بهشون میگم من امتحان دارم نمیام میگن تا دیروقت اونجاییم نمیشه. دختر خالم نمیاد من باید برم . به کدامین گناه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نیت کرده بودم که اگه این هفته به خوبی و خوشی بگذره یه گیگ نت پخش کنم،تا الان پونصد مگش پریده پونصد مگِ بعدیم به ضرس قاطع میپره.من همون نذر نکنم بهتره:|


4.اخیراً با این آهنگ خزا خیلی ارتباط برقرار میکنم.اصلا میخوام فلش سرویسمونُ بگیرم از این به بعد هایده مهستی گوش بدم خیلی ام لاکچری*_*




چاقو را در قلبش فرو می کند

سه شنبه مامان بزرگ اینا میان و من چهارشنبه امتحان شیمی دارم . بنابراین باید عین یه بچۀ خوب بشینم خونه شیمی بخونم و مامان بابام برن اونجا.

الان سوغاتیایِ منو دختر خالۀ مزدورم برداره کی پاسخگویه؟ نِ وجدانا؟

فی الواقع باید خدمت دبیر شیمی مون عرض کنم که به تلافیِ هفتۀ پیش که کلاس گذاشتی و نیومدی منم این هفته نمیام تا چشات درآد.



نذر کردم اگه این هفته به خوبی و خوشی تموم شه یه گیگ نت بین بچه ها پخش کنم:|


هِیتینگ عربی

+معاون مدرسه مون هر صبح که میخوایم بریم سر کلاس میگه برایِ اینکه عاقل و فهیم شید صلوات^-^ تازه بعضی موقعه ها هم که خیلی دیوونه بازی در میاریم میگه اینا همه از سبکیِ مغزه*-*

چهارشنبه یادم رفته بود فلش ببرم زنگ زدم بابام گفتم اون بیاره.زنگ دوم که فلشو آورد بهم بده ما معلم نداشتیم کف کلاس نشسته بودیم داشتیم چشمک بازی میکردیم در عملیات غافل گیرانه ای در کلاس را گشود و منو در حالی که همچو خوک میخندیدم و پاهامو به زمین میکوبیدم مشاهده نمود:| هرچی شرف مرف پیشش داشتم نابود شد.

امروز صبح که بهش سلام کردم گفت سلام قشنگم:| یه لحظه احساس کردم من پریسام اونم مملیه:|یه لعنت به شیطون فرستادم رد شدم.



+هفتۀ پیش جلسۀ مدرسۀ الهه بود مامانم نبود گفت تو برو. بعد جلسه شون رفتم پیشِ معلم کلاس چهارمم منو یادش بود^-^گفتش چقد خانوم شدی*-* اون موقعه ها همیشه میگفت زهرا (من) نصفش زیر زمینه و همیشه در وصفِ من این ضرب المثل و میخوند:فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه.

من کلاس چهارم آبله مرغون گرفتم و تا دمِ مرگ رفتم یه سلام به عزی جون کردم و برگشتم .همزمان با آبله مرغون سرماخوردگی شدید و عفونت گوش هم گرفته بودم بعد دوهفته که اومدم مدرسه،امتحان علوم داشتیم و طبیعتاً من هیچی بلد نبودم.اون روز من کلی زار زدم و اینا بعدش فرداش که میخواست به نمره هایِ بالا جایزه بده به منم جایزه داد و چون با بیماریم جنگیدم و سالم برگشتم به بچه ها گفت که واسم دست بزنن^^.

نتیجه:وی از کودکی برای نمره گریه میکرد!



+فردا دوباره ورزش داریم و مسخره بازیایِ منو نیلوفر شروع میشه.مثلا جلایر میگه که روی خط زمین بسکتبال وایسید و دوییدنو شروع کنید . منو نیلوفر خیلی آروم شروع به قدم زدن میکنیم و دستامونو به حالت دوییدن قرار میدیم.بچه ها یه دور میرن برمیگردن ما هنوز نصف راهم نرفتیم.از اونور جلایر در حالی که سرشو تکون میده و میخنده میگه ببینم کیا آخر ترم دوِ 500 متر میدن و منو نیلوفر جیغ زنان میدوییم.

موقعۀ هندبالم نیلوفر علیپوره من مسلمان و من با پاس های نفوذی متعددم حانیه و نیلوفرو تغذیه میکنم تا دروازۀ آیلین اینارو سولاخ کنن*-*


همون که با سنگک و کاغذ دستشو میبره

یا حتی اونکه زنگ ورزش و دینی خودشو با عربی خفه میکنه تهش دبیر امتحان نمیگیره
یا اونکه دو روز با کتابِ زیست رل میزنه بعد میره مدرسه امتحان کنسل میشه میفته چهارشنبه بعد سه شنبه درس نمیخونه میگه صبح بلند میشم میخونم بعد چهارشنبه ساعت هفت بلند میشه گریه میکنه
یا اونکه میخواد بگه هاروارد میگه هاگوارتز بعدش میخواد بگه وحشی و اهلی میگه وهلی و احشی بعدترش به مسری میگه موسوری، افتعالو میگه انفعال، گولاخو میگه گالوخ! 
همچنین همون که از فصل دو فیزیک هیچی بلد نیست

من نحس

•من هرموقع راجع به چیزی خیلی خیال پردازی کردم نشده! یعنی اتفاق نیفتاده. میخوام دیگه دربارهٔ چیزایی که دوست دارم و میخوامشون خیال پردازی نکنم. چون نمی خوام از دستشون بدم. به عبارتی نمی خوام رویاهام بی مادر شن و از اون مهم تر نمی خوام رویاهام،رویا بمونن.عادت به خیال نبافتن سخته و طول میکشه ولی باید بشه.

•تو حرم که بودیم یه کبوترِ...  [بوق بوق بوق] رو چادرم خرابکاری کرد! از حرص خوردنِ منو  بدوبیراه هایی که نثارِ عمهٔ اون کبوتر شد بگذریم میرسیم به مامانم که گفت:میگن اگه کبوترایِ حرم همین خبطو رو یکی انجام بدن فردِ مذکور به نیتش میرسه! فقط من دکتر نشم دیگه! یه بلایی سرِ اون کبوتره میارم که پستانداران،دوزیستان،یو کاریوت ها،پروکاریوت ها،خزندگان،جلبک ها و سایر بستگان به حالشون زار زار عر بزنن! 

•همه میگن خسته ای،فلانی،حال نداری. دیگه طوریه که لیلا که هر صبح منو میبینه میگه خسته اومد مبینام هرموقع زنگ میزنه میگه خسته ای که باز! بلا استثنا هر کسِ دیگه هم که پشت تلفن صدامو میشنوه میگه خواب بودی؟ 

ایها الناس آیم نات تایرد

•واسش گردنبند خریدم. یه درناهم امروز واسش درست کردم. میخواستم یه چیز دیگه واسش بخرم ولی نشد یعنی چیزی اونجا پیدا نکردم. 

•امروز مدرسه نرفته بودم. زنگ زدم زهرا گفتش ریاضیارو داد. گفتم چند شدم گفت برگت دستِ مبیناس. گفتم کور که نبودی برگرو دیدی! گفت نمی دونم فقط میدونم باارفاق اون نمره رو گرفتی. هرکاری کردم نگفت چند شدم. گفتم ۱۳ ۱۴ ۱۵؟ گفت نه اونقدرام پایین نشدی تهش یه گمشو گفتم قطع کردم. به مبینا پیام دادم گفت ۱۶/۵ شدی.گفتم باشه خدافظ گفت ۲۰ شدی میخواستیم اذیتت کنیم. 

مریضن جفتشون مریض

•کلِ ۹۵ دقیقه ای که من داشتم فوتبالو نگاه میکردم نه گلی بود نه چیزی همین که من رفتم اتاق درس بخونم گُـــل گُــل 

نحس نیستم چیم؟! 

Designed By Erfan Powered by Bayan