زری الیزابت

درآ که در دل خسته توان درآید باز

آره ما خیلی با برنامه‌ ایم

دیدید بعضی موقعه‌ها فکر می‌کنید اگه فلان کارو بکنید یا فلان جا برید یا فلان کسو ببینید خیلی شرایط بدی واستون پیش میاد و به عبارتی همه چی زهرمارتون می‌شه؟ همچنین دیدید وقتی تو ذهنتون کلی دربارهٔ برنامه‌هاتون فکر می‌کنید و خیال می‌بافین هیچی مثل تصوراتتون پیش نمی‌ره؟ منم دیدم! تقریباً یک ساله که به مورد دوم پی بردم و به‌خاطر همین هم تصمیم گرفتم تصوردونیمو پلمپ کنم یا لاقل برای مسائل مهم و حیاتی زندگی سراغش نرم. ولی هر از گاهی برای موضوعات نه چندان مهم که چندان هم سعادت دنیوی و اخروی‌مو به خطر نمی‌ندازن از پلمپ درش میارم و به بررسی حالت‌های گوناگون اتفاقات پیش رو می‌پردازم و دقیقاً می‌دونم الان که من دارم همه چی رو خیلی گل و بلبل تصور می‌کنم قراره فجیع‌ترین و دهشناک‌ترین اتفاقات تاریخ بشریت سرم بیاد و در عین حال می‌دونم که حتی ممکنه بلایی سرم بیاد که فکرشم نمی‌تونم بکنم! از همین رو تا همین هفتهٔ قبل چشم‌انداز من از اتفاقات پیش رو دو چیز بود: ۱_قراره همه چی زهرمارم بشه. ۲_قراره یه جوری همه چی زهرمارم بشه که تصورش رو هم نمی‌تونم بکنم.
بنابراین ما با همین استدلال‌ها راهی سفر شدیم. تقریباً یک روز بعد از آغاز مسافرت همه چیز بر اساس برنامه بود. یعنی داشت زهرمارم می‌شد. دیگه هر چی کشیده بودم بس بود. این بازی کثیف باید تموم شد. به همین دلیل برای جلوگیری از بیشتر زهرمار شدن به روشی غیر قابل پیش‌بینی هر چه سریع‌تر پیشنهاد برگشت به خانه رو روی میز گذاشتم و بر خلاف همیشه پذیرفته شد! هیچی دیگه ما ناهارو خوردیم، وسایلو جمع کردیم و دِ برو که رفتیم. طبیعتا من از این بابت که قرار بود نرفته برگردیم ناراحت بودم ولی خوشحالم بودم که به‌طور پیش‌بینی شده زهرمارم شده بود نه غیرقابل پیش‌بینی! غافل از اینکه پروردگار برای اولین بار درهای شانس و رحمت را به روی من گشوده بود. نشانهٔ اول این گشایش این بود که اصلاً نمی‌دونم کی، چجوری و چرا مقصد ما به جای تهران به تبریز ختم شد. نشونهٔ دومو وقتی فهمیدم که بابا کلید خونهٔ بابابزرگ‌اینا رو جا گذاشته‌بود و ما پیچیدیم سمت هتل. 


من در اینجا باید خاطر نشان کنم که اگه آب‌وهوای تبریزو در یک دستم و آرشیو کامل سریالای Netflix رو در دست دیگرم قرار دهند بنده گزینهٔ اول قبول می‌کنم و صندوق شمارهٔ چهارو باز می‌کنم.
در ادامهٔ راه ما قصد داشتیم برگردیم تهران و ماجرای سفرو فیصله بدیم اما!
بله درست حدس زدید! گرد کردیم سمت اسالم _خلخال!
چرا؟ چون کل خاندان ماه پیش رفته‌بودند اونجا و مقادیر زیادی استوری و پست از اونجا به یادگار گذاشته‌بودند و ما اگه نمی‌رفتیم اونجا می‌مردیم و از اول هم قصد ما اسالم _ خلخال بود و قضا و قدر بالاخره ما رو بهم رسوند!
در اینجا به ترتیب مشاهده می‌کنیم:
وقتی هنوز وارد مه نشده بودیم

مهوع

بی‌انصافیه اگه بگم تو زندگیم جای خالی یکی که موقع ناراحتیم بهش پیام بدم و دردِ دلمو بهش بگم خالیه.  راستش همچین آدمی هست. حداقل اگه قبلاً هم نبوده الان هست ولی من نمی‌تونم. انگار که هر درد و رنجی که تو اون تلمبهٔ ماهیچه‌ای تلمبار شده، رفته تو یه قسمت غیرقابل دسترس که مبادا خون ور داره ببرتشون یه جایی نزدیک زبون و دهن بی‌مروتم و یه روزی و یه جایی از اونجا بپرن بیرون و دیگه نشه جمعش کرد. اینجوری می‌شه که موقع افسردگی و ناراحتی مچاله می‌شم یه گوشه از اتاق و با نهایت قدرت سعی می‌کنم با هیچ آدمیزادی حرف نزنم و حالم از همه بهم بخوره. می‌دونم مریضم ولی کار دیگه‌ای از دستم برنمیاد. تو مغزم واژه‌ای به نام درد و دل با آدمیزاد جماعت معنی نشده. از بچگی اینطور بودم. یعنی از موقعی که الهه جایزه‌هایی که تو مدرسه می‌گرفتمو از می‌گرفت و مامان و بابا می‌گفتن بده بهش، بچه‌س، عقلش نمی‌رسه و من هیچی نمی‌گفتمو و شکایتمو برای سایهٔ لامپ رو سقف اتاق می‌بردم. همون لامپی که اولا از ترس سایه‌ش کل وجودمو زیر پتویِ خرسیِ آبیم قایم می‌کردم. بعدش می‌رفتم تو دفترم می‌نوشتم: ازشون بدم میاد. ازشون بدم میاد. ازشون بدم میاد. ازشون بدم میاد…. 

در ناکجا آباد

همون‌طور که در پست قبل به عرضتون رسوندم، هفتهٔ قبل ما عازم نقطه‌ای از ایران زمین بودیم که فاقد هرگونه امکانات رفاهیه و جز چندتا ویلا با شیروانی قرمز و نمای سفید چیزی دیگه‌ای نداره. البته یه چندتا درخت و رودخونهٔ ۹۹٪ درصد خشک شده هم داره که زیاد مهم نیست. چیز دیگه‌ای که من راجع به اون مکان کذایی دستگیرم شد این بود که اونجا نمودار ناپذیره! یعنی اونقدر دور افتاده و پرت و در میان کوه‌های بسیار هست که اگه یه احمقی پیدا بشه  و  به سرش بزنه که نقشهٔ همچین جایی رو بکشه نمی‌تونه، چون اصلا نمی‌تونه پیداش کنه! خلاصه ما رسیدیم اونجا. همونطور که بالا گفتم من به جز چند تا درخت و رودخونهٔ خشکیده و سه چهار تا ویلا با شیروونی قرمز و نمای سفید چیزی ندیدم. یعنی چیزی ندیدم که قانعم کنه که چطور مامان‌بزرگ و بابابزرگم نزدیک دوماه اونجا موندن و کلی هم بقیه رو تشویق کردن که بیاید اینجا و فلان و از همه مهم‌تر چیزی که بابامو این همه راه و از زیر کولر گازی قشنگش کشیده و آورده این سر دنیا. همونطور که پوکر نگاهمو از این درخت به اون درخت می‌انداختم و آه می‌کشیدم بقیهٔ افرادی که اونجا بودن به من انگ معتاد تکنولوژی و افسرده بودن می‌زدن و هر چی از دهنشون در میومد بارم می‌کردن. حقیقتاً این مسئله وخامت اوضاع رو دو چندان می‌کرد. اگه این توهین‌ها نبود به نحوی هر چند سخت و طاقت‌فرسا می‌تونستم با شرایط کنار بیام اما اینکه چپ برم راست برم داییم که خودش روی هر چی معتاد اینترنت و گوشیه  تو برگرده بگه که یه ذره هم از تکنولوژی دور باشی خوبه، من این شرایطو برنمی‌تابم. و اوضاع وقتی بدتر می‌شه که به جمعیت افزوده می‌شه و نه‌تنها مجبوری خودت و اونجارو تحمل کنی باید چند نفر دیگه رو هم تحمل کنی که می‌خوان از همه چیزت سر در بیارن. یعنی از همهٔ اون چیزایی که تو این سه چهار ساله که همدیگرو ندیدین تغییر کرده که شامل همه چیز می‌شه.
تنها چیز فوق‌العادهٔ اونجا آسمونش بود. آسمون شبش با کلی ستارهٔ حیرت‌انگیزش که مجبورت می‌کردن سرتو بگیری بالا و با چشمات ببلعیشون. محوشون بشی. فکر کنم شب تولد ۱۶ سالگیم اولین شب عمرم بود که با همچین چیزی مواجه می‌شدم. 

گله‌ای از گوسپندان در مکانی نزدیک به اونجا‌

انگار من با نوع زندگیم خیلی مشکل دارم

می‌دونید چیه؟
روزای تولد من سر اینکه کدومشون می‌تونن به بدترین و بی‌‌رحمانه‌ترین شکل ممکن بگذرن تو یه رقابت تنگاتنگن. یعنی طوری می‌شه که من یه نگاه به بارگاه حق تعالی می‌اندازم و به حق تعالی می‌گم چی می‌شد اگه تولد و توفی‌م تو یه روز می‌بودن؟
و بدین‌گونه ست که من از این روز توقع چندانی ندارم. از اون‌جایی که من بندهٔ محبوب حق تعالی هستم، مرحمت فرمودن و برای تولد شونزده سالگی من سنگ تموم گذاشتن و به جای اینکه من فردا مثل آدم برم تو اون شیرینی فروشی تو آبرسان و به رسم هر سال یه کیک باب افسنجی بگیرم و شمع شونزده سالگیو تو یکی از این کافه لاکچریا فوت کنم باید برم تو یه نقطه‌ای در دوردست‌ها که فاقد هرگونه امکانات رفاهی اعم از اینترنت، برق، آب، اینترنت، گاز، اینترنت و... هست مچاله شم یه گوشه و در حالی که به زور پاور بانکو از چنگولای الهه می‌کشم بیرون تو ذهنم با دوستای خیالیم تولد بگیرم.



+برای شادی روح آن مرحومه آهنگ کلاغ دم سیاه از بانو فتانه پلی شود.
+موقع فوت کردن کبریت ( که بعید می‌دونم اونجا کبریتم باشه) آرزو می‌کنم دوشنبه برگردیم که سه‌شنبه برم اردو‌:-(. 

Little hero

محمد‌امین سه سالشه. یعنی شهریور تازه سه سالش می‌شه. همون‌طور که من خالهٔ نیایش نیستم ولی بهم می‌گه خاله، عمهٔ محمدامینم نیستم ولی بهم می‌گه عمه. چند وقت پیش که رفته‌بودم خونهٔ عموم‌اینا و طبق معمول اونا هم اون‌جا بودن، همین‌که پامو گذاشتم تو خونه یه تودهٔ شلوارک لی‌پوش که موهاش مثل موهای هری پاتر اصلاً مرتب بشو نیست پرید بغلم و تنها کلمه‌ای که تا همین چند ماه پیش بلد بودو به زبون آورد و گفت عمه!
اگه بگم اون لحظه دنیارو بهم دادن دروغ نگفتم‌. حس اینکه یه نفر این‌جوری دوست داشته‌ باشه حتی با حس مالکیت یه کارخونهٔ چیپس‌سازی هم برابری نمی‌کنه.
تمام یکی دو هفتهٔ گذشته که حوصلهٔ صحبت‌کردن با هیچ موجود زنده‌ای رو نداشتم و تو جهنمی که خودم با میل خودم درست کرده‌بودم آتیش می‌گرفتم فقط همین حس بود که مثل یه سپر مدافع جلوی نابودی کامل منو گرفته بود و نمی‌ذاشت عمهٔ محمدامین خاکستر بشه. 

فکر، احساس، حرف

دیشب تو هاگیر و واگیر برگشت مامان‌اینا از دکتر و این خبر که آریسا در یک ماه گذاشته فقط نیم کیلو اضافه کرده در صورتی که حداقل باید یک‌ونیم کیلویِ دیگه هم اضافه می‌کرد، تو ذهن من موج عظیمی از نظریات مختلف دربارهٔ «فکر،احساس،حرف» در حال شکل‌گیری بود.
اولش که با این سه تا برخورد کردم برای لحظات بسیار اندکی گفتم که اینا همشون یکی‌ان. اما بعد یاد اون سکانس‌هایِ متعدد زندگی خودم افتادم که یه حسی داره درونم همین‌جوری برای خودش جولان می‌ده و من حتی نمی‌دونم چیه چه برسه به اینکه بخوام اسمی هم روش بذارم و به بقیه هم راجع بهش بگم. البته بعضی موقعه‌ها هم این مسئله پیش میاد که می‌دونم در اون لحظه و موقعیت چه حسی دارم اما وقتی یکی میاد و ازم می‌پرسه چته، چیه انقدر داغونی، واتس رانگ ویت یو سوییتی با احمقانه‌ترین حالت ممکن برمی‌گردم می‌گم «هیچی» .
چند روز پیش پیج pv44 یه استوری راجع به شناسوندن احساسات به بچه‌ها گذاشته بود و اینکه بچه‌ها تو یه سنی از اینکه نمی‌دونن چه حسی و چه فکری دارن خیلی اذیت می‌شن و در نهایت یه سری رفتارهایی ازشون سر می‌زنه که منشا همشون همون ندونستن اینکه چی داره درونشون می‌گذره هستش . یه لحظه با خودم گفتم نکنه منم احساساتو اشتباه یاد گرفته باشم؟ نکنه تمام لحظاتی که احساس می‌کنم یه مرضی گرفتم یه مرض دیگه گرفته باشم؟
و در نهایت یاد اون جملهٔ غرور و تعصب افتادم که در وصف خانم بنت می‌گفت: وقتی از چیزی ناراضی بود فکر می‌کرد عصبی است. 

Designed By Erfan Powered by Bayan