زری الیزابت

درآ که در دل خسته توان درآید باز

Wish that you were here

روزی که آقا با پای خودش رفت بیمارستان، من طبقهٔ هشتم گالریا نشسته بودم و داشتم برنج ایتالیایی می‌خوردم و به خاله که غذای مکزیکی سفارش داده بود و نمی‌تونست بخوره می‌خندیدم. فرداش بابا که اومد خونه گفت آقا بیمارستانه. گفت فشارش بالا پایین می‌شده، رفتن بیمارستان. وقتی مرخص شد رفتیم خونشون. آقای همیشگی نبود. مثل همیشه کوه نبود. محکم نبود. نگفت زهرا بالام. گردنش خم شده بود. چشمای آبیش برق نداشت. لبخند نبود. پیشونیشو بوس کردم. دروغ چرا نتونستم بیشتر از این تحمل کنم. رفتم یه گوشه خودمو قایم کردم تا پیش‌فرض ذهنیم از بابابزرگ همیشه کوهم همون بمونه. خراب نشه. خش برنداره. دو شب بعد، وقتی داشتیم شام می‌خوردیم، گوشی بابا زنگ خورد. عمو بود. گفتش که دوباره رفتن بیمارستان. مهمون داشتیم. بابا و دایی و اون‌یکی بابابزرگ رفتن. یه ساعت بعد وقتی به دایی زنگ زدیم گفت که نمی‌مونه، رفتنیه. برقا رفته بود. من دورترین نقطه نسبت به مهمونا نشسته بودم. آریسا رو پام بود. مرجان فرساد داشت لالایی می‌خوند و من برای اولین بار به خودم اجازهٔ گریه کردن دادم. نمی‌دونم معجزه شد یا چی ولی موند. بابا اومد خونه. من رفتم بغلش. موهامو بو کرد. من هیچی نگفتم. اونم هیچی نگفت.قرار بود فردا صبح منتقلش کنن بیمارستان تخصصی قلب. فردا صبحش بابا زنگ زده بود به پسر عموم که شب تو بیمارستان مونده بود و اون جواب نداده بود. نیم ساعت بعد خودش زنگ زده بود و گفته بود‌: عمو، تموم کرد. بابا می‌گفت که نفهمیدم چجوری تا اونجا روندم. می‌گفت وقتی رسیدم چشماش باز بود. خودم چشماشو بستم. خودم دست و پاشو صاف کردم. خودم ملافه رو کشیدم رو سرش.
چند شب پیش تو ماشین صداشو شنیدم. انگار تو مغزم داشت حرف می‌زد. یادم نمی‌آد چی می‌گفت ولی قسم می‌خورم که صدای خودش بود. من هیچ تلاشی برای یادآوری صداش نکرده بودم.  برگشتم به شیشهٔ عقب و عکس رو شیشه نگاه کردم. یاد این افتادم بچه که بودم وقتی می‌رفتم مغازش، همیشه با چرتکهٔ رو میزش بازی می‌کردم و الان اون چرتکه تو اتاقمه و من هفتهٔ قبل با الهه به خاطر اینکه با دستمال مرطوب افتاده بود به جون چرتکه داشت و تمیزش می‌کرد دعوا کردم چون می‌خواستم اثر انگشتش همون رو بمونه و خاکش پاک نشه. یادم افتاد دیگه کسیو ندارم که بهم بگه زهرا بالام. یاد حرفای بابا. یاد اون فیلم تو گوشی مامان که آقا داشت تو گوش آریسا اذان می‌خوند. یاد اینکه بابا دیگه بابا نداره. 

جمعه

من هیچ‌وقت با کلیشهٔ غم‌انگیزبودن جمعه کنار نیومدم. جمعه بیشتر از حزن‌انگیزبودن، واسم مملو از آرامش و سکون بود و البته یه غمِ کوچولوی دلنشین. انقدر ساکت و آروم که حتی می‌تونم صدای خودِ واقعی درونیمو واضح‌تر و بهتر از هر موقع دیگه‌ای بشنوم و به بابا بگم من باهاتون نمی‌آم و بمونم خونه و بادبادک‌باز بخونم و مچاله‌شدن قلبمو حس کنم و فرندز ببینم و با خودم بگم چه خوب که نرفتم. به روز قبل فکر کنم و اون موقعی که از شلوغی پایین فرار کردم و رفتم طبقهٔ بالا و تو تاریکی نشستم و میم حتی متوجه حضورمم نشد و بعد اینکه کارشو انجام داد کولر و چراغ آشپزخونه رو خاموش و در رو هم قفل کرد و رفت. به اینکه چقدر نیاز داریم به اینکه نامرئی باشم. آره یه زمانی کلافه بودم از اینکه هیچ‌کس متوجه‌م نیست اما حالا بیشتر از هر چیزی به یه شنل نامرئی احتیاج دارم تا انقدر مجبور نباشم همه چیو توضیح بدم و همه رو تحمل کنم و صرفاً به‌خاطر یه پیوند خونی احمقانه، بشینم جلوی منفورترین آدمای زندگیم و لبخند بزنم و تظاهر به خوب‌بودن کنم و از حرفای رقت‌انگیزشون عق نزنم.

باز آمد بوی گند مدرسه

دیشب داشتم فکر می‌کردم که دلم برای مدرسه تنگ شده. برای میز و صندلیم. برای اینکه بی‌وقفه در مورد همه چیز حرف بزنم. چرت بگم. رو میز بشینم. رو زمین سرد گرد رو زمین بشینیم و دربارهٔ آینده و هری پاتر و خاک تو سرشون با این مملکت نگه داشتنشون حرف بزنیم. اینکه زنگ که خورد بدوییم سمت آلاچیق و لیلا رو خر کنیم که بره خوراکی بگیره. پرسون پرسون یواش یواشو با لحنای مختلف بخونم و نیلوفر مدل رقصیدنشو با تغییر لحن من عوض کنه. زنگای عربی برم ته کلاس بشینم و از رو کتاب‌کار جوابارو درآرم و دعا کنم از من نپرسه. هر وقت که داداش الماس می‌آد دنبالش برای بار شونصدم دستمونو بذاریم رو دهنمون و با نیلو بگیم چقدر شبیه مسلمانه. به بوفهٔ مدرسه بابت اینکه شیرکاکائو نداره و ماکارانیاش بد مزه‌س فحش و بد و بیراه بگم و سر کلاس ریاضی هی از مبینا ساعت بپرسم و حرص حیدری رو در بیارم. سر زبان جغرافی بخونم و سر جغرافی محدثه کتاب بیاره و سر اینکه نوبتی بخونیم و کی اول بخونه دعوا کنیم. اما امروز صبح که رفتم اونجا، هیچ حسی نداشتم. یادتونه پست هلو سامرو؟
دیگه از اون سبزی و خوشگلی چیزی نمونده بود. یعنی هنوز درختا سبزن ولی انگار یکی یه مشت خاک برداشته پاشیده به همه جا. اون ساختمون بدترکیب، از همیشه بدترکیب‌تر بود و من از همیشه احمق‌تر. فهمیدم دلتنگی واسه مدرسه توهمی بیش نبوده و نیست. 

به وقت لندن و نیویورک و بارسلون: ۲ سپتامبر

امروزو خوب شروع کردم. سر کلاس صبح وقتی زهرا بهم تسلیت گفت گریه نکردم و جاش سرمو تکون دادم و گفتم مرسی. وقتی حواسم پرت اتفاقی که افتاده می‌شد به سقف نگاه می‌کردم و  تند تند پلک می‌زدم. کلاسا تموم شدن. یعنی برای من تموم شدن. بقیه برای اینکه شانسشونو برای استخدام تو این آموزشگاه امتحان کنن باید دمو بدن. من گفتم دمو نمی‌دم. چون نمی‌تونم و الان انقدر با خودم درگیری دارم که نمی‌تونم به چیز دیگه‌ای فکر کنم. ته کلاس منتظر شدم که همه از کلاس برن بیرون و از دادرس پرسیدم که می‌تونم بعداً دمو بدم و گفت نه. نمی‌دونم چی دید که گفت خدایی نکرده اتفاقی افتاده و فقط سرمو تکون دادم چون اگه دهن باز می‌کردم نمی‌شد دیگه جمعش کرد. چند لحظه بعد که با چند تا نفس عمیق و نگاه به سقف بهتر شدم پرسیدم کی بیام و گفت هر موقع که حالت جوری بود که بتونی دمو بدی. تو راه محمود داشت از همایش پنجشنبهٔ امیرکبیر می‌گفت و زهرا از مبینا که داره برای تافل می‌خونه چون بعد گرفتن دیپلمش می‌خواد بره هلند تهشم اضافه کرد که برم بخوابم چون رنگم پریده و حدسش این بود که نخوابیدم.
تو خونه وقتی بابا اومد یواشکی بهش گفتم که فردا صبح می‌ره اونجا و اون گفت آره و بهش گفتم می‌تونه منم ببره یا نه. پرسید چرا بعد از ظهر با بقیه نمی‌رم که گفتم می‌خوام خلوت باشه.
تو فکرم بود که فردا صبح برم اونجا و به توصیهٔ شما عمل کنم و این بغض لعنتیو بشکنم. ولی نتونستم به بابا همینو بگم و فقط سرمو تکون دادم.
مامان از پرسید که می‌خوام واسم از روانشناس وقت بگیره چون  حالم واقعاً خوب نیست و فقط گفتم خوبم و سرمو تکون دادم.
سر کلاس بعد از ظهر وقتی رفتم ورک بوکمو به ولی زاده نشون بدم و پرسید
 where the hell have you been?
با تموم وجود به سقف خیره شدم و برای اولین بار بعد این چند روز گفتم بابا بزرگم فوت شده و برای جلوگیری از ریزش اون لامصبا لبخند زدم و رفتم نشستم و سرمو انداختم پایین. نمی‌دونم قصدش چی بود ولی واقعاً داشتم عذاب می‌کشیدم. با هر روشی که می‌تونست هی کلمهٔ لعنتی گرندپا و دثو تکرار کرد و تهش نفهمیدم چی شد فقط گفتم تیچر بسه و از کلاس رفتم بیرون. وقتی چند دقیقه بعد برگشتم حالم خوب بود. دست کم دم به دیقه بغض نمی‌کردم و به سقف خیره نمی‌شدم. مائده گفت انگار نه انگار اونی که اونجا نشسته همونی نیست که از در و دیوار کلاس می‌رفت بالا. جوابشو ندادم و فقط سرمو پایین‌تر بردم.
ولی زاده بازم بحث گرندپا را پیش می‌کشید ولی فقط لبخند می‌زدم بدون هیچ بغض و خیره شدن به سقف فقط نگاش می‌کردم.
از موقعی که محمدی با تخته شاسی اومد سر دموی اول محمود و با حالت آمبریج طور شروع به نوشتن و ایراد گرفتن کرد من بهش گفتم آمبریج و بقیه بچه‌ها هم موافق بودن که کسی جز اون شایستهٔ لقب آمبریج نیست. نمی‌دونم چطوری بحث کشیده شد طرف محمدی فقط اینو یادم میاد که ولی زاده که با فاصلهٔ یه صندلی از من نشسته بود آروم ازم پرسید مگه آمبریج آقای الف نیست؟
جایی که ما نشسته بودیم دقیقاً جلوی دوربین و میکروفن بودو مطمئناً دوربین چه الان و چه بعدها چک می‌شد.
برای همین فقط سرمو به نشونهٔ نه تکون دادم. گفت دادرس؟
خندم گرفت. بهش گفتم هری پاترو خونده و وقتی گفت فیلمشو دیده بهش گفتم آمبریجو تو محفل ققنوس یادش میاد؟
جاشو عوض کرد رفت جایی نشست که جلوی دید دوربین نباشه. آروم گفت خانوم میم؟
داشت دور می‌شد. نباید سراغ معلمای خانم می‌رفت. بعدش آروم گفت محمدی و بچه‌ها گفتن آره. اولش یکم گیج شد گفت اون که اصلا شبیه آمبریج نیست. بعدش بچه‌ها ادای تخته شاسی دست گرفتن و نوتیس برداشتنو درآوردن و اون‌موقع بود که گفت آره دقیقاً خودشه و بعد واسمون لایک فرستاد.
دوباره برگشت سرجاش و این دفعه با خیال راحت گفت:
I hate her and her stupid style
داشتم بهش می‌گفتم که چرا این اسمو واسش انتخاب کردم که گفت این حرفا بوی خون می‌دن و بعدا بگو.
تا آخر کلاس با یادآوری چیزی که پیش اومده بود هر چند دقیقه یه بار می‌خندیدم.
آخر کلاس گفت این هوشمندانه‌ترین اسمی بود که می‌تونستی براش انتخاب کنی. 
آخر شب فهمیدم که قضیهٔ خلاص شدن بغض لعنتی افتاده عقب چون فردا صبح داریم می‌ریم خونهٔ اون یکی مامان بزرگ. اولش به مامان گفتم که من نمیام اونجا فردا صبح می‌خوام با بابا برم. قبول نکرد. مامان نمی‌دونه آرامش من وابسته به اینه که یه زمان خلوت برم اونجا تا جون دارم گریه کنم. بابا بهم قول داد که وقتی برگشتم منو ببره اونجا.
نمی‌دونم چرا انقدر حرف زدم. شاید چون نیاز دارم با یکی حرف بزنم و نمی‌تونم و از همه مهمتر کسی رو ندارم به اینجا روی آوردم. 

یک سپتامبر

از مدت‌ها پیش با خودم قرار گذاشته بودم که شب قبل یک سپتامبر بیام و یه پست بلند بالا راجع به شروع سال تحصیلی جدید هاگوارتز و سختی سال ششم و امتحانات عالی جادوگری که در پیشه بنویسم و کلی کولی بازی دربیارم. از یک ماه قبل هر روز تقویمو نگاه می‌کردم که نکنه یک سپتامبر بگذره و من اون پستو ننوشته باشم.
امشب شب قبل یک سپتامبره ولی من نمی‌خوام راجع به شروع سال تحصیلی جدید هاگوارتز و سختی سال ششم و امتحانات عالی جادوگری که در پیشه بنویسم و کلی کولی بازی دربیارم. به جاش می‌خوام از هشت صبح سه‌شنبه‌ای که گذشت بنویسم ولی نمی‌تونم چون گریه‌م می‌گیره و من نمی‌خوام گریه کنم. من وقتی کسی بهم تسلیت می‌گه هم گریه‌م می‌‌گیره. یا وقتی کسی بغلم می‌کنه و می‌گه:  «زهرا خوبی؟». وقتی به جایی که همیشه می‌نشست نگاه می‌کنم. وقتی به عکسش که اینور و اونور چسبوندن نگاه می‌کنم.  وقتی به این فکر می‌کنم که دیگه شبای یلدا و چهارشنبه سوری و شبای عید و کل سیزده روز عید دیگه آقایی نیست که قبلش از بابا بپرسم: «بابا پس کی می‌ریم خونهٔ آقا اینا؟» . من حتی وقتی یاد صدای گرفتهٔ لیلا و علی، لباس خاکی بابا، گریه‌های تو ماشین عمو، چشمای سرخ کیان و چشمای یسنا وقتی از خونه اومد بیرون و رفت تو راه پله‌ نشست و من رفتم بغلش کردم و با صدایی که از بغض می‌لرزید بهش گفتم گریه نکن یسنا و اون بیشتر گریه کرد و با اون چشمایی که رنگ آبی عجیب غریبشون به آقا رفته تو چشمام زل زد و گفت پس چرا تو گریه می‌کنی هم گریه‌م می‌گیره چه برسه به وقتی که به اون صدای ترسناک لا اله الا الله و اون جسم بی جون روی دستاشون و خودم که برای بالا نرفتن صدای ضجه‌هام بالش آریسا رو گاز گرفته بودمو و فرار کرده بودم طبقه بالا و گوشامو گرفته بودم تا نشنوم فکر می‌کنم. الانم نباید گریه‌ می‌کردم. من اصلا نمی‌خواستم گریه کنم. قرار بود سنگ بشم ولی نشدم. من حتی نمی‌تونم بدون گریه اسم اون اتفاقی که افتاده رو بنویسم یا به زبون بیارم و همش می‌گم همون روز. همون روزی که سهمش از دنیا شد یه قبر. 

مأمن

یه لحظه‌هایی تو زندگی هستن که مثل یه مأمن می‌مونن. وقتایی که طوفان افکارت هر لحظه داره شدت می‌گیره و تو دقیقاً نمی‌دونی برای نجاتت باید در کدوم خونه رو بزنی، تو رو سمت خودشون می‌کشن و نجاتت می‌دن. اونجا دیگه همه چی بر وقف مراده. واست چندتا پتو میارن، آهنگ مورد علاقه‌‌ت پخش می‌شه، بشکه بشکه هات چاکلت خالی می‌کنن ته حلقت، آرشیو فیلمای مورد علاقه تو می‌ذارن کنارت، یه کتابخونهٔ بزرگ در اختیارت می‌ذارن و در نهایت در حالی که ظرف بزرگ چیپسو می‌ذارن رو میز جلوی کاناپهٔ نرم و راحت می‌گن اگه چیز دیگه‌ای لازم داشتین خبرمون کنین و خودشون درو می‌بندین و می‌رن. 

اون روزی که رفته بودیم نمایشگاه، وقتی داشتیم بر می‌گشتیم یه قسمتی از مسیر منو نیلو گم شدیم. مقصدمون مترو بود ولی نمی‌دونستیم کجاییم. اون لحظه در حالی که هوای بهاری رو با تموم وجودم استشمام می‌‌‌کردم و خوشحال از کتابایی که خریده بودم بین ردیف درختای پرشمار اون مسیر قدم می‌زدیم و نمی‌دونستیم کجاییم، ته قلب من یه حسی بود. یه چیزی بود مثل آزادی، تعلق نداشتن به جایی، رهایی یا هر چیزی که نمی‌تونم با کلمات بیانش کنم. اون احساس لعنتی لذت‌‌بخش‌‌ترین چیزی بود که تا مدت‌ها تجربه کردم. 

نزدیک یک ماه قبل، وقتی نشسته‌‌بودم رو میز معلم و داشتم پلاستیک دور نی شیر کاکائو رو باز می‌کردم، بچه‌ها داشتن از این می‌گفتن که چندساله دارن زبان می‌خونن و کتابشون چیه. بعدش زهرا گفت اگه من نبودم اون همون اول زبانو ول کرده‌بود و وقتی یکی از اونا پرسید یعنی انقدر به هم وابسته اید و زهرا و زینب و محمود برگشتن به من نگاه کردن و گفتن آره، اون حس رهایی و تعلق نداشتن به جایی کنار کشیده شد و جاشو یه چیز جدید گرفت. چیزی که اسم نداره، کلمه‌ اونقدر در برابرش ناچیزه که توان توصیفشو نداره و برعکس قبلی یه احساس تعلق خاطر رو به آدم هدیه می‌ده. 

این دو تا موقعیت واسه من حکم همون پناهگاه‌های وسط طوفانو داشتن. شما واسم از پناهگاه‌هاتون می‌گین؟ 

Designed By Erfan Powered by Bayan