زری الیزابت

۲۴ دی

از بی‌حوصلگی داشتم عکس‌های گالریمو پاک می‌کردم و انقدر رفتم پایین تا رسیدم به یه اسکرین‌شات از واتسپ که پیام معلم شیمیمون بود. گفته بود باورم نمی‌شه دلم حتی برای صداتون هم تنگ شده. برای دوران کوید بود. بعدش کلی اسکرین شات دیگه از بقیه‌ی گروه‌های درسی و غیردرسی، نگرانی میم درباره‌ی تاثیر معدل روی کنکورش، عکس جزوه، عکس دیت انسان‌های دیگه، عکس تولد ۱۸ سالگی همه، اسکرین شات از جاهای رندوم که حتی الان یادم نمیاد چی بودن یا کی بودن. در معرض محتوای اون بازه‌ی زمانی بودن باعث شد استرس بگیرم. آخرین بار معلم شیمیم رو همون قبل کوید دیدم. میم اون رشته‌‌ای که می‌خواست رو قبول شد و الان فارغ التحصیل شده. آدم‌های توی عکس از هم جدا شدن. من دیگه تولد‌های بعدی اونارو ندیدم و الان ماکسیمم ارتباطم لایک کردن استوری تولدشونه. حتی آخرین پست‌های اینجا هم برای همون بازه‌ی زمانیه. هیچ وقت فکر نمی‌کردم انقدر عمر کنم که اون روزها رو بعدا به یاد بیارم. شاید اگه ارتباطم با تمام جهان هستی قطع نشده بود اصلا حتی اینجارو باز نمی‌کردم که بیام اینارو بنویسم‌. باورم نمی‌شه که دیگه اون آدم ۱۸ ساله‌ی خیلی غمگین و افسرده نیستم. باورم نمی‌شه که این همه سال ازش گذشته و حتی بد هم نگذشته.

 

هنوز استرس دارم. ۹ شب پنجشنبه بهش گفتم که فقط با پروکسی وصل می‌شم ولی ۵ ثانیه بعد با اونم وصل نشدم. از همون موقع باهاش حرف نزدم. وقتی تایم زون شهری که زندگی می‌کنه رو تو تلویزیون می‌بینم حدس می‌زنم الان داره چیکار می‌کنه. خواهرم ازم می‌پرسه ضحاک یعنی چی. فکر می‌کنم چطوری یک فرم کمتر ترسناک از ضحاک رو توصیف کنم که نترسه. برای بقیه‌ی سوالاش  صرفا به دسته بندی آدم‌های خوب و آدم‌های بد اکتفا می‌کنم.

تنها شانسی که آوردم این بود که مصاحبه‌مو روز قبل قطعی اینترنت رفتم. دارم سعی می‌کنم با ترکیب خوندن امتحان‌های به تعویق افتاده و خوندن کتاب و فیلم و سریال‌ دیدن‌های بی‌شمار روزهامو پر کنم و به inbox ایمیلم که الان بهش دسترسی ندارم فکر نکنم. امروز صدای یک چیزی در دور اون تمرکز نیم‌بندم رو هم ازم گرفت و فایل تکامل رو بستم. احساس می‌کنم اگه امروز اون ۵ صفحه ۱۰ صفحه‌هایی که از هر فایل که تعیین کرده بودم رو نخونم حتی همین نیمچه نظمی که دارم سعی می‌کنم به زندگیم بدم رو از دست می‌دم. شب‌ها سعی می‌کنم فیلم ببینم تا همش نرم سراغ فایل‌ها و عکس‌های اعماق گوشی و تبلت. چند روز پیش the time that remains رو دیدم. این دومین فیلمی بود که از الیا سلیمان دیدم و اگه یکبار دیگه قسمت شد به اینترنت آزاد دسترسی داشته باشم می‌خوام چیزهای بیشتری ازش ببینم. 

دلم برای اینجا و ارتباطی که اینجا با بقیه داشتم تنگ شده. اینکه تو سال‌های نوجوونیم اینجا بودم و تونستم با آدم‌هایی آشنا بشم که الان باهاشون دوستم و دایره‌‌های ارتباطی  همدیگه رو تشکیل می‌دیم یکی از بزرگ‌ترین خوش‌شانسی‌هامه. نوشتن توی وبلاگ خیلی متفاوت از نوشتن تو تلگرام و توییتر یا حتی نوت‌های خودته. حداقل من در طی این چندین سال نتونستم مثل مواقعی که برای اینجا می‌نوشتم چیزی بنویسم‌. انگار یک پرده‌ای از نمایشی بودن و دراماتیک بودن بهش می‌ده که فقط متعلق به اینجاست. 

 

Mey ‌‌‌‌‌‌‌
۲۵ دی ۰۴ , ۲۳:۱۱

زهرا انقدر خوشحال شدم نوشتی که ممکن بود گریه کنم. بیا زودی همو ببینیم. ♥️

پاسخ :

هانی من داشتم فکر می‌کردم که آیا تو هنوز اینجاهارو چک می‌کنی یا نه. قربونت برم. لطفا لطفا همو ببینیم. 💕
گلبرگ مغرور :)
۲۵ دی ۰۴ , ۲۳:۴۸

 

دلم برات تنگ شده و کاش این یکبار زندگی ما اینجوری نمیشد.

پاسخ :

منم همینطور. اون روز بهت گفتم سال جدید می‌بینمت منظورم سال شمسی نبود. 
کاشکی. 
سبزبرگ. ‌‌‌‌‌‌‌‌
۲۹ دی ۰۴ , ۰۲:۰۹

ببین کی بعد از مدت‌ها برگشته!

پاسخ :

ممنونم که هنوز منو یادته. :)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan