زری الیزابت

درآ که در دل خسته توان درآید باز

down with trust

درک صداقت میاره. تو وقتی  حرف دلتو راست و پوست کنده به طرف مقابلت می‌گی که مطمئن باشی اون شخص برای حرف تو ذره‌ای هر چند اندک تره خورد می‌کنه و دائم برای فرو کردن عقاید خودش تو ذهن تو تلاش نمی‌کنه. وگرنه که شروع می‌کنی به پیچوندن و ایگنور کردن. اما مرگ به اون لحظه‌ای که قفل دهنت باز بشه و حرف دلت به اون آدمی که نباید گفته بشه. اون موقع است که تازه می‌شی مثل من!

The girl with the sun in her eyes

زری الیزابت منم. البته نسخهٔ دیگهٔ من. می‌دونم اینکه آدم چند تا نسخه داشته باشه بده و اینا اما لازمه. باور کنید. مثلاً من اگه برم همین حرفایی که اینجا می‌زنمو پیش دوستام (حتی صمیمی‌ترینشون) بزنم یه جوری نگام می‌کنن که پشیمون می‌شم کلاً. نه اینکه نگاه‌‌کردنشون بد باشه‌ها نه؛ ولی یه‌جوریه. یه‌جور گنگ.

آره داشتم می‌گفتم. زری الیزابت اون نسخهٔ منه که دوست داره تو چشماش خورشید باشه ولی تو واقعیت لامپم توش روشن نیست. اینجا داره سعی می‌کنه خورشیدو از پشت کوه‌های قهوه‌ایِ چشماش بکشه بیرون. اما متاسفانه خورشید خیلی وقته که اون تو غروب کرده و حالا حالا هم قصد طلوع نداره. 

سال قبل همین موقع‌‌ بود که اینجا رو ساختم. 

دوبار اسمشو عوض کردم. دفعهٔ اول چون زهرا آدرسشو پیداش کرد دفعهٔ دوم چون هیچ ربطی بین خودمو اسمش پیدا نمی‌کردم. تهش شد «زری الیزابت». 

دوسش دارم. هم اسمشو هم خودشو. 

زیاد پست نمی‌ذارم چون چیز زیادی واسه گفتن ندارم. چون نمی‌خوام اینجا مثل وبلاگ قبلی بشه. 

بعد می‌دونید چیه؟ من خیلی تز می‌دم که مهم نیست که بقیه چه فکری راجع بهم بکنن و همه چی به کتفمه و اینا اما اینجا نمی‌تونم بگم همه چی به کتفمه. چون  منشا همه چیز اینجا ذهنمه و نوشته‌های اینجا مستقیماً از اون تو میان بیرون  و وقتی بگم اینجا هم به کتفمه دارم به خودم توهین می‌کنم. 

الان می‌شه شما حرف بزنین. از حستون نسبت به اینجا بگین؟ 

خواننده‌های خاموش می‌شه شما یه چیزی بگین؟ 


خاک سرد نیست دردم هیچ‌وقت سازگار نمی‌شه

چند وقت پیش تو ماشین وقتی داشتیم می‌رفتیم کلاس، بابا گفت زنگ بزن ببین ننه‌ رو بردن دکتر یا نه. شماره رو تو گوشیش وارد کردم، آورد «م بابا». یادم افتاد که بابا آقا رو تو گوشیش«بابام» سیو کرده بود عمو هم «بابای خودم». کیان همیشه مسخره می‌کرد می‌گفت انگار می‌خوان باباشونو ازشون بگیرن. 

الان ۷۳ روزه که باباشونو ازشون گرفتن. 


I find an invisible heaven among them

من مدرسه رو دوست دارم نه به‌خاطر اینکه درس خوندنو دوست دارم و طالب کسب علمم. اونجا رو دوست دارم چون آدمای توشو دوست دارم. چون اون شیش نفر اونجا هستن که می‌دونن من کیم، چیم، آهنگ مورد علاقه‌م چیه، کتاب مورد علاقه‌م چیه، با کدوم شخصیت بادبادک‌‌باز همزاد پنداری می‌کنم، آرزوم اینه که یه دخمهٔ داروسازی داشته باشم یا اگه نشد فیزیوتراپی بخونم، روکدوم خواننده و بازیگر و فوتبالیست کراش دارم. می‌دونن دو هفته قبل که دم در صدرا رو دیدم دچار هارت اتک شدم. می‌دونن صدرا همونیه که وقتی بچه بودم با فرزان تو جای نوشمک ترکیب به‌خیال خودمون سمی و کشندهٔ گِل و سنگ و ته موندهٔ نوشمک رو پر می‌کردیم و بعدش پرت می‌کردیم تو حیاط خونه‌شون. حتی یکیشون می‌دونه که من آرزوم اینه که زیر پل منهتن بشینم و هارمونیکا بزنم و بشینم رو اون نیمکتای کنار بندر استانبول و آهنگ آه استانبول Sezen Aksu رو گوش بدم و بوی محشر اونجا رو ببلعم. با یکی دیگه‌شونم قراره وقتی نوزده سالمون شد بریم استانبول و کنسرت کراش‌‌های مشترکمون.

من مدرسه رو دوست دارم چون اسم گروه زبانمون رو گذاشتیم گریفیندور و در پاسخ به سول معلم مبنی بر اینکه? Are you a wizard گفتم آره و وقتی سه‌شنبه اسممو صدا کرد که جمله‌مو بخونم و خوندم I wanna go to king's cross station one day گفت پاشو بیا پای تخته بنویسش و خندید و پرسید که یکی هم بود که اسم گروهشونو گذاشته بود گریفیندور و بچه‌ها گفتن خود ناکسشه خانوم.

مدرسه الان دوست‌داشتنی‌ترین جای زندگیمه چون اونجا کسی دغدغه‌هامو مسخره نمی‌کنه، نمی‌گه تو بی‌لیاقتی، وقتی از آرزوهام حرف می‌زنم نمی‌زنه تو ذوقم. وقتی ناراحتم نمی‌گن مردم دارن از گشنگی می‌میرن اون وقت تو تو فکر اینی.  چون یکشنبهٔ هفتهٔ قبل وقتی سر کلاس سرمو گذاشته بودم رو میز و اون دوتا فکر کردن خوابیدم، یکیشون به اون یکی گفت عینکشو در بیار و اون یکی گفت نه بیدار می‌شه.

مدرسه رو دوست دارم چون بوی نارنگی که زنگ تفریحا از دستامون بلند می‌شه رو دوست دارم. چون ای دختر صحرا نیلوفر و لیلا لیلا لیلا خوندنامون رو دوست دارم و چون فحش دادنامون به این معاون پرورشی جدیده هر روز صبح سر صف و خانوم خسته نباشید گفتنامون سر کلاسا و تقلبامون و زیرپایی انداختنامون و بادکنک بازی کردنمون و  اینکه اون روز سر ورزش پنج نفری تو دروازه وایساده بودن و من و نیلو بازم بهشون گل می‌زدیم و ادای  شادی گلای بازیکنا رو در می‌آوردیم و هزارتا خاطره و لحظهٔ دیگه که نقطهٔ عطف زندگی منن و اگه یه روزی اینارو یادم بره اصلاً خودمو نمی‌بخشم رو دوست دارم.


 تو سکوت، چیزی رو یادم اومد که هیچ‌وقت به هیچ‌کی نگفته بودم. یه‌بار قدم می‌زدیم. فقط سه‌تایی‌مون بودیم و من وسط بودم. یادم نمونده کجا داشتیم می‌رفتیم یا از کجا می‌اومدیم. حتا فصلش هم یادم نیست. فقط یادمه بین اونا قدم می‌زدم و برای اولین‌‌بار احساس کردم به جایی تعلق دارم.

مزایای منزوی بودن_استیون چباسکی



بچه

تو خبرا اومده بود که یکی از بازیگرای زن معروف ترکیه در آستانهٔ مادر شدنه و از این رو تصمیم گرفته این ماه‌های باقی‌مونده رو از غذاهای ارگانیک و سالم تغذیه کنه و شنیده‌ها حاکی از آن است که خانم بازیگر بالغ بر ده جلد کتاب در موضوع مادر و کودک و از این قبیل موضوعات سفارش داده و از دوستای نزدیکشم که مادر شدن،  پیوسته در حال گرفتن کمکه. دست من که بهش نمی‌رسه ولی اگه شماها آشنا ماشنا دارید بهش بگید بچه بزرگ می‌شه.  فرقی نمی‌کنه با شیر مادر یا با شیر خشک دویست هزار تومنی و شیشه شیر مارک اونج صد هزار تومنی. با کهنه بستن یا پوشک پریمای اِن هزار تومنی.
 مهم بعدشه. بعد اینکه بزرگ می‌شه، می‌فهمه، می‌خواد شخصیت خودشو بشناسه، به دیگران بشناسونه.
 مهم اینه که بدونه به دنیا آوردن بچه به منزلهٔ اسارت و تصاحب اون بچه نیست. این که بدونه اون بدبخت  غلام حلقه به گوش و زندانی تو نیست. اینکه بچه کارخونهٔ برآورده کردن آرزوهای تو نیست. اگه اون بچه می‌خواد راهی متفاوت از اونچه که تو می‌خوای بره، حق نداری تحقیرش کنی. بهش بگی آره تو بی‌لیاقتی چون نمی‌خوای فلان کاره شی. اینکه هر آدمی حق داره که مسیر زندگیشو خودش انتخاب کنه. اینکه یاد بگیره شخصیت و علایق آدما فرق می‌کنه. اگه بچهٔ فلانی خیلی اجتماعیه و می‌تونه با همه معاشرت کنه ولی در عوض بچهٔ تو معاشرت با آدمای جدید واسش بدتر از بریدن کاسهٔ سرشه و از شلوغی بدش می‌آد نباید بهش بگی بی‌عرضه. نباید دم به دیقه بهش بگی می‌دونی نون چند تومنه می‌آریم می‌دیم به تو که گشنه نمونی؟
مگه اون با اختیار خودش پا تو این دنیای متعفن گذاشته که برای چیزی که جزو وظایفتونه سرش منت می‌ذارین؟

از جمله باگ‌های خلقت

وقتی لباس می‌پوشیم، انگشتر می‌ا‌ندازیم یا عینک می‌زنیم متوجه می‌شیم که بعد گذشت مدتی دیگه اون ناسازگاری و ناراحتی که اولش حس می‌کردیم رو نداریم. دلیلش اینه که وقتی گیرنده‌ها مدتی در معرض محرک ثابتی قرار می‌گیرند، پیام عصبی کمتری ایجاد می‌کنند، یا اصلاً پیامی ارسال نمی‌کنند. به این پدیده می‌گن «سازش گیرنده‌ها».
جالبه که بدونید گیرنده‌های درد سازش پیدا نمی‌کنند. چرا؟
چونکه درد باید حس بشه. که چی بشه؟ کتاب می‌گه به‌خاطر اینکه طرف برای برطرف‌کردن عامل ایجاد درد واکنش مناسب نشون بده. و طرف چیکار می‌کنه؟
آفرین می‌خوابه. چون واکنش مناسب نشون‌دادن برابر است با تو جوب خوابیدن. کدوم آدم عاقلی خوابیدن تو جای نرم و گرمو به جوب ترجیح می‌ده؟ هیچکس.  پس؟

 انقدر درد بکشه تا بمیره به من ‌‌چه! 

سی سپتامبر

۱. سوالی که به من رسید این بود که do you like to have a boyfriend و جوابی که دادم نه بود. گفت چرا و گفتم مشخصاً آدمی که به‌‌‌‌زور خودشو و اطرافیانشو تحمل می‌کنه و هدف زندگیش اینه که بره یه گوشه انقدر تو تنهایی بشینه تا بمیره و به باباش گفته جنازشو بسوزونن و بریزن تو یه گلدون که توش از اون گلای Leon رو پرورش می‌دن و واسش هیچ مراسمی نگیرن چون از مرکز توجه بودن بدش می‌آد، توانایی تحمل یه آدم دیگه رو نداره. همچنین هیچکس هم توانایی تحمل کسی رو که دوستاش به‌زور اخلاق گندشو تحمل می‌کنن، نداره. یکی گفت پس اون break my heart and you 'll find yourself in it و سرو چمانت چی شدن؟ گفتم تا ابد تو heart‌‌ ـه می‌مونن. 


۲. چرا باید تنها کسی که از همهٔ خرابکاریامون خبر داشت و می‌‌دونست تنها کاربرد پیج فیک من اینه که شهریارو توش فالو کردم و هر چند وقت یه‌بار می‌رم عکساشو نگاه می‌کنم و یاد اوری تینگ گفتناش می‌افتم و تا دو روز می‌خندم و همهٔ اسمایی که برای بقیهٔ معلما انتخاب کرده بودمو می‌دونست و پا به پای ما به آمبریج لعنت می‌فرستاد یهو بذاره بره؟ آخرین خاطرم ازش می‌شه همون روزی که سر کلاس گریه کردم. ترم قبلش گفته بود که شاید بره و ما باور نکرده بودیم و اینم به حساب بقیهٔ شوخیای بی‌مزش گذاشته بودیم. ولی الان دیگه نیست. بدل ماز جبرانی رفت.


۳. درستش اینه که من این قسمتو جدا جدا شماره گذاری کنم ولی از اونجایی که خسته‌تر از این حرفام پس:

از معلم دینی‌مون متنفرم. چون چرت می‌گه و ته موندهٔ اعتقاد و ایمانی که واسم مونده رو هم داره آتیش می‌زنه.

 من کل این چهار پنج سالو با این امید عربی خوندم که بهم گفته بودن سال آخر عربی ندارین. الان این انصافه که معلم عربی موقع تدریس مضارع التزامی بگه ‌‌‌‌یه بخشیش رو هم سال بعد می خونین؟ 

یادتونه پارسال از نبود شیرکاکائو تو مدرسه شکایت می‌‌‌‌کردم‌‌ و تا الان بالغ بر هزاران پست حاوی شکوه و ناله از نبود شیرکاکائو اینجا و وبلاگ قبلی نوشتم؟ به‌نظرتون کسی که نبود صرفاً شیرکاکائو انقدر رو زندگیش تاثیرگذاره الان چندین هزار پست در شکایت از نبود بوفه تو مدرسه بنویسه کافیه؟ 

ایهالناس مدرسه غزه‌س! بوفه چیه؟ اونم نداریم! 

Wish that you were here

روزی که آقا با پای خودش رفت بیمارستان، من طبقهٔ هشتم گالریا نشسته بودم و داشتم برنج ایتالیایی می‌خوردم و به خاله که غذای مکزیکی سفارش داده بود و نمی‌تونست بخوره می‌خندیدم. فرداش بابا که اومد خونه گفت آقا بیمارستانه. گفت فشارش بالا پایین می‌شده، رفتن بیمارستان. وقتی مرخص شد رفتیم خونشون. آقای همیشگی نبود. مثل همیشه کوه نبود. محکم نبود. نگفت زهرا بالام. گردنش خم شده بود. چشمای آبیش برق نداشت. لبخند نبود. پیشونیشو بوس کردم. دروغ چرا نتونستم بیشتر از این تحمل کنم. رفتم یه گوشه خودمو قایم کردم تا پیش‌فرض ذهنیم از بابابزرگ همیشه کوهم همون بمونه. خراب نشه. خش برنداره. دو شب بعد، وقتی داشتیم شام می‌خوردیم، گوشی بابا زنگ خورد. عمو بود. گفتش که دوباره رفتن بیمارستان. مهمون داشتیم. بابا و دایی و اون‌یکی بابابزرگ رفتن. یه ساعت بعد وقتی به دایی زنگ زدیم گفت که نمی‌مونه، رفتنیه. برقا رفته بود. من دورترین نقطه نسبت به مهمونا نشسته بودم. آریسا رو پام بود. مرجان فرساد داشت لالایی می‌خوند و من برای اولین بار به خودم اجازهٔ گریه کردن دادم. نمی‌دونم معجزه شد یا چی ولی موند. بابا اومد خونه. من رفتم بغلش. موهامو بو کرد. من هیچی نگفتم. اونم هیچی نگفت.قرار بود فردا صبح منتقلش کنن بیمارستان تخصصی قلب. فردا صبحش بابا زنگ زده بود به پسر عموم که شب تو بیمارستان مونده بود و اون جواب نداده بود. نیم ساعت بعد خودش زنگ زده بود و گفته بود‌: عمو، تموم کرد. بابا می‌گفت که نفهمیدم چجوری تا اونجا روندم. می‌گفت وقتی رسیدم چشماش باز بود. خودم چشماشو بستم. خودم دست و پاشو صاف کردم. خودم ملافه رو کشیدم رو سرش.
چند شب پیش تو ماشین صداشو شنیدم. انگار تو مغزم داشت حرف می‌زد. یادم نمی‌آد چی می‌گفت ولی قسم می‌خورم که صدای خودش بود. من هیچ تلاشی برای یادآوری صداش نکرده بودم.  برگشتم به شیشهٔ عقب و عکس رو شیشه نگاه کردم. یاد این افتادم بچه که بودم وقتی می‌رفتم مغازش، همیشه با چرتکهٔ رو میزش بازی می‌کردم و الان اون چرتکه تو اتاقمه و من هفتهٔ قبل با الهه به خاطر اینکه با دستمال مرطوب افتاده بود به جون چرتکه داشت و تمیزش می‌کرد دعوا کردم چون می‌خواستم اثر انگشتش همون رو بمونه و خاکش پاک نشه. یادم افتاد دیگه کسیو ندارم که بهم بگه زهرا بالام. یاد حرفای بابا. یاد اون فیلم تو گوشی مامان که آقا داشت تو گوش آریسا اذان می‌خوند. یاد اینکه بابا دیگه بابا نداره. 

جمعه

من هیچ‌وقت با کلیشهٔ غم‌انگیزبودن جمعه کنار نیومدم. جمعه بیشتر از حزن‌انگیزبودن، واسم مملو از آرامش و سکون بود و البته یه غمِ کوچولوی دلنشین. انقدر ساکت و آروم که حتی می‌تونم صدای خودِ واقعی درونیمو واضح‌تر و بهتر از هر موقع دیگه‌ای بشنوم و به بابا بگم من باهاتون نمی‌آم و بمونم خونه و بادبادک‌باز بخونم و مچاله‌شدن قلبمو حس کنم و فرندز ببینم و با خودم بگم چه خوب که نرفتم. به روز قبل فکر کنم و اون موقعی که از شلوغی پایین فرار کردم و رفتم طبقهٔ بالا و تو تاریکی نشستم و میم حتی متوجه حضورمم نشد و بعد اینکه کارشو انجام داد کولر و چراغ آشپزخونه رو خاموش و در رو هم قفل کرد و رفت. به اینکه چقدر نیاز داریم به اینکه نامرئی باشم. آره یه زمانی کلافه بودم از اینکه هیچ‌کس متوجه‌م نیست اما حالا بیشتر از هر چیزی به یه شنل نامرئی احتیاج دارم تا انقدر مجبور نباشم همه چیو توضیح بدم و همه رو تحمل کنم و صرفاً به‌خاطر یه پیوند خونی احمقانه، بشینم جلوی منفورترین آدمای زندگیم و لبخند بزنم و تظاهر به خوب‌بودن کنم و از حرفای رقت‌انگیزشون عق نزنم.

باز آمد بوی گند مدرسه

دیشب داشتم فکر می‌کردم که دلم برای مدرسه تنگ شده. برای میز و صندلیم. برای اینکه بی‌وقفه در مورد همه چیز حرف بزنم. چرت بگم. رو میز بشینم. رو زمین سرد گرد رو زمین بشینیم و دربارهٔ آینده و هری پاتر و خاک تو سرشون با این مملکت نگه داشتنشون حرف بزنیم. اینکه زنگ که خورد بدوییم سمت آلاچیق و لیلا رو خر کنیم که بره خوراکی بگیره. پرسون پرسون یواش یواشو با لحنای مختلف بخونم و نیلوفر مدل رقصیدنشو با تغییر لحن من عوض کنه. زنگای عربی برم ته کلاس بشینم و از رو کتاب‌کار جوابارو درآرم و دعا کنم از من نپرسه. هر وقت که داداش الماس می‌آد دنبالش برای بار شونصدم دستمونو بذاریم رو دهنمون و با نیلو بگیم چقدر شبیه مسلمانه. به بوفهٔ مدرسه بابت اینکه شیرکاکائو نداره و ماکارانیاش بد مزه‌س فحش و بد و بیراه بگم و سر کلاس ریاضی هی از مبینا ساعت بپرسم و حرص حیدری رو در بیارم. سر زبان جغرافی بخونم و سر جغرافی محدثه کتاب بیاره و سر اینکه نوبتی بخونیم و کی اول بخونه دعوا کنیم. اما امروز صبح که رفتم اونجا، هیچ حسی نداشتم. یادتونه پست هلو سامرو؟
دیگه از اون سبزی و خوشگلی چیزی نمونده بود. یعنی هنوز درختا سبزن ولی انگار یکی یه مشت خاک برداشته پاشیده به همه جا. اون ساختمون بدترکیب، از همیشه بدترکیب‌تر بود و من از همیشه احمق‌تر. فهمیدم دلتنگی واسه مدرسه توهمی بیش نبوده و نیست. 

Designed By Erfan Powered by Bayan